عیان سازد اگر آن ماه‌ سیما ، منظر خود را

(اشکِ بی‌صبری)

عیان سازد اگر آن ماه سیما ، منظر خود را
کشد خورشید رخشان بر سر از شب معجر خود را

به شام هجر تردامن شدم گر زاشکِ بی‌صبری
به روز وصل سازم خشک، دامان تر خود را

به بازار ملاحت از لبش شهد سخن ریزد
که قنادان نهان دارند شیرین شکّر خود را

چرا با تیر مژگان قلب ما را می‌کند آماج
کز ابرو بهر قتلم برده بالا خنجر خود را؟

چه حاجت بهر قتلم خنجر خونریز ابرویش
که گاهِ بوسه سازد قاتل من حنجر خود را

به نرد عشق اگر بر بست دلبر بر رخم شش در
به وصلش باختم دل تا گشاید ششدر خود را

چو آن سرو چمان سوی چمن گردد روان روزی
چمن سازد چو من در پای او قربان سر خود را

بتاب ای رشک مَه! در این شب هجران که از دیده
کنم در مقدمت ایثار ، خیل اختر خود را

شود وقت قیامت محشری برپا از آن قامت
که عفو ایزدی برپا نسازد محشر خود را

به تیغ ابروان تسخیر کن ملک دل یاران
نشان ده! اعتلای کشور پهناور خود را

امید عدل نبوَد از ستمکاران مگر ایزد
فرستد از ره رحمت عدالت‌گستر خود را

چو از سوز دل (شمس قمی) دلبر بوَد آگه
چرا از هجر بر جانم فشاند آذر خود را

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ز باغ علم و ادب عندلیب خوشخوان رفت

به مناسبت ارتحال ملکوتی استادالمادحین

حاج ملاحسین مولوی قمی (ره)

(عندلیب خوشخوان)

ز باغ علم و ادب عندلیب خوشخوان رفت
ز صحن گلشن دین طایر خوش الحان رفت

به گلسِتان معانی ، خزان مرگ رسید
که از سموم اجل ، گل ز شاخ عرفان رفت

دو صد دریغ به شهر سخن، سخنور خفت
هزار حیف که از انجمن ، سخندان رفت

ستاره خفت چو خورشید پرتو افشان خفت
فروغ و روشنی ماه و تیر و کیوان رفت

ز شاخسار ادب، برگ و بار نظم بریخت
از آسمان هنر ، ابر گوهر افشان رفت

ز جور و کینه‌ی گلچین عمر و داس اجل
گل معطر گلزار عشق ، پژمان رفت

سمی سید و سالار دین حسین شهید
به نزد سرور و همنام خود خرامان رفت

"جناب مولوی" استاد بزم مداحان
به پای‌بوسی ممدوح خویش خندان رفت

فسوس و آه که استاد مکتب تجوید
ز جمع محترم قاریان قرآن رفت

نخست بانی تأسیس هیأت مداح
چو دید جمعیت خویش را پریشان رفت

عروض دان و سخن سنج و اوستاد کلام
فقیه و انجمن آرا ادیب دوران رفت

ز مرگ خویش به دل‌ها نهاد داغ فراق
که شادی از دل پر مهر داغداران رفت

به عرض تسلیت اینک سرود (شمس قمی)
غزل مصیبت غم‌خیز و دیده گریان رفت

مرا بضاعت مزجات ، شرمگین دارد
که زیره‌ی سخنم سوی شهر کرمان رفت

شادروان سید علیرضا شمس قمی
بهار 1374