عیان سازد اگر آن ماه سیما ، منظر خود را
عیان سازد اگر آن ماه سیما ، منظر خود را
کشد خورشید رخشان بر سر از شب معجر خود را
به شام هجر تردامن شدم گر زاشکِ بیصبری
به روز وصل سازم خشک، دامان تر خود را
به بازار ملاحت از لبش شهد سخن ریزد
که قنادان نهان دارند شیرین شکّر خود را
چرا با تیر مژگان قلب ما را میکند آماج
کز ابرو بهر قتلم برده بالا خنجر خود را؟
چه حاجت بهر قتلم خنجر خونریز ابرویش
که گاهِ بوسه سازد قاتل من حنجر خود را
به نرد عشق اگر بر بست دلبر بر رخم شش در
به وصلش باختم دل تا گشاید ششدر خود را
چو آن سرو چمان سوی چمن گردد روان روزی
چمن سازد چو من در پای او قربان سر خود را
بتاب ای رشک مَه! در این شب هجران که از دیده
کنم در مقدمت ایثار ، خیل اختر خود را
شود وقت قیامت محشری برپا از آن قامت
که عفو ایزدی برپا نسازد محشر خود را
به تیغ ابروان تسخیر کن ملک دل یاران
نشان ده! اعتلای کشور پهناور خود را
امید عدل نبوَد از ستمکاران مگر ایزد
فرستد از ره رحمت عدالتگستر خود را
چو از سوز دل (شمس قمی) دلبر بوَد آگه
چرا از هجر بر جانم فشاند آذر خود را
اشعار زنده یاد