ای دل از غم تا به کی نالی دل بی غم کجاست؟

(پاکدامانی)

ای دل از غم تا به کی نالی دل بی غم کجاست؟
خرمی افسانه باشد خاطر خرم کجاست؟

خانه ی دل جلوه گاه یار باشد زین سبب
نیست دیگر جای غم ، بی یار داند غم کجاست؟

جست و جوی آدمیت کرده‌ام عمری ولی
عاقبت گم گشته‌ام پیدا نشد آدم کجاست؟

هفت خوان جادوی دیوان شده هفتاد خوان
رخش اژدر کش کجا و همت رستم کجاست

وحدت سلمان و زهد بوذر و مقداد کو
صبر عمار و صفای طینت میثم کجاست؟

ترک دنیا ، درک عقبا ، کار هر دریوزه نیست
صوفی صافی کجا عرفان کجا ادهم کجاست؟

دم زدن از ما و من ، دل‌مردگی آرد به بار
مرده دل بسیار و انفاس مسیحادم کجاست؟

کشور از خون شهیدان گشته رشک لاله زار
ابر هم گرید ازین غم ، دیده ی پر نم کجاست؟

جود و بخشش رخت بر بست از میان مسلمین
شرمناک است این‌که گویم بخشش حاتم کجاست؟

پاک دامانی ، منزه باشد از تردامنی
در جهان عیسی بوَد افزون ولی مریم کجاست؟

(شمس قم) زخم دل و جان بی‌شمار است این زمان
مدعی ریزد نمک بر زخم ما مرهم کجاست؟

شادروان سید علیرضا شمس قمی

عمری‌ست کز بیداد دل خون ریزد از مژگان من

(بیداد)

عمری‌ست کز بیداد دل خون ریزد از مژگان من
سیلاب خون از دست دل آخر کند بنیان من

خواهم چو گویم راز دل ، نبوَد کسی دمساز دل
تا بشنود ز آواز دل ، درد و غم پنهان من

از فتنه ی اهل جهان وز جور و بیداد زمان
حبس است در سینه فغان گر نشنوی افغان من

بیداد ارباب ستم بخشیده بر من رنج و غم
گر لب گشایم دم زنم ، لب می‌گزد دندان من

بیزارم از زهد ریا ، وز مردم زاهد نما
باشد ازین مردم جدا ، آیین من ایمان من

از دام خویشان رسته‌ام مهر از همه بگسسته‌ام
با غیر پیمان بسته‌ام چون بشکند پیمان من

یارم ستم کردار شد ، با خویش در پیکار شد
بیگانه با من یار شد گویی به تن شد جان من

چون ریخت معمار صفا شالوده ی ایمان مرا
کاخی بنا کرد از بلا ، بر پایه ی عرفان من

(شمس قمم) شیدای یار سرگشته و رسوای یار
برخوان ز مهر پای یار ، دیباچه ی دیوان من

شادروان سید علیرضا شمس قمی

دل گشته بی نیاز ، ز دلدار ناز کن

(دل بی نیاز)

دل گشته بی نیاز ، ز دلدار ناز کن
قربان طبع قانع دل ـ بی نیاز کن

از یار نازدانه ، بباید برید دل
بسپار دل به مهر مهی دلنواز کن

دست طلب دراز مکن سوی آن کسی
کز حد و مرز خویش بوَد پا دراز کن

با جغد بی مناعت اگر همنوا شوی
بهتر ز ناز بلبل خوش نغمه ساز کن

محبوب زشت صورت همراز خوشتر است
از یار ماه‌چهره ی افشای راز کن

درک حقیقت ار نکنی ترک کن مجاز
گر نیستی تو شیخ حقیقت مجاز کن

همچون هما به اوج فلک پر زن و مباش
چون زاغکان تازه پر و بال باز کن

دام ریا و خدعه منه پیش پای خلق
گر نیستی ز سیره ی حق احتراز کن

جرمش بتر ز ترک نماز است نزد شرع
آن کاو پی فریب کسان شد نماز کن

همچون سفینه طعمهٔ طوفان شوی اگر
غافل شوی ز موج نشیب و فراز کن

(شمس قمی) ز عزت طبع منیع تو
دل گشته بی نیاز ، ز دلدار ناز کن

شادروان سید علیرضا شمس قمی

به روزگار ، گرفتار کار زار خودیم

(عزم استوار)

به روزگار ، گرفتار کار زار خودیم
درین نبرد به پیکار و کارزار خودیم

به سرنوشت کسی هیچ کس مؤثر نیست
اثرپذیر خود و آفریدگار خودیم

اسیر دشمن عیّار ، نیستیم ولیک
اسیر طرّه ی طرّار زلف یار خودیم

نهاد ماست زر ناسره که روز محک
به بوته منفعل از زرّ کم عیار خودیم

کسی تباهی ما را نخواهد و عمری ست
تباهِ شهوت نفس تباهکار خودیم

ز پایداری خود سر به دار چون حلاج
غمین ز عاقبت خلق پای دار خوریم

عمود خیمه ی خدمت شدیم و از سر مهر
به دستگیری مخلوق ، پایدار خودیم

به باغ دهر ، گل و خار در کنار هم‌اند
ز نیک و بد گل خود بوده‌ایم و خار خودیم

به عبرت دگران نیست حاجتی زیرا
که با وقایع عمر خود اعتبار خودیم

به جبر ، آتش دوزخ نصیب کس نشود
که خود بهشت نشینان اختیار خودیم

به ناخدا چه نیاز ار که با خدا باشیم
که در کشاکش امواج در کنار خودیم

فقط نکویی ما رمز رستگاری ماست
جز این نگشته مقدر که رستگار خودیم

به صبر کوش و قناعت گدای شهر مباش
ز کیمیای مناعت ، چو شهریار خودیم

چو (شمس قم) به جهان تکیه بر کسان نکنیم
که متّکی به خود و عزم استوار خودیم

سخن به شیوه ی "اقبال" رفت کاو فرمود :
(نفس شمار ، به پیچاک روزگار خودیم)

شادروان سید علیرضا شمس قمی

مرا نظر به فراسوی آسمان بوده است

(صنع لم یزلی)

مرا نظر به فراسوی آسمان بوده است
گمان سیر به معراج لامکان بوده است

به دست‌یابی اسرار صنع لم یزلی...
هماره چشم یقینم به آسمان بوده است

به شب‌‌نشینی بزم سپهر پیر ، مرا...
نظاره بر فلک و گردش زمان بوده است

به لامکان سفری کرده‌ام ز کون و مکان
از آن که یار مرا لامکان مکان بوده است

نشان منزل معشوق، عاشقان دانند
که نقش منزل هستی از او نشان بوده است

نگر به دیده‌ی دل، تا رُخش عیان بینی
چه حاجتی به بیان، آنچه را عیان بوده است

به گردش قدح چشم ساقی ازلی
که از ازل دوجهان مست و جاودان بوده است

چه حاجت است که پرسند سالکان طریق
جهان چگونه؟ جهاندار آن چه‌سان بوده لست؟

به لوح نقشه‌ی جغرافیای دل دیدم:
که سایه‌ای ز جهاندار خود جهان بوده است

ز رَدّ پای سفرکردگان عرش، ببین:
غبار مقدمشان نقش کهکشان بوده است

بخوان خطوط جبینم که دست پیر زمان
نوشته است که: این پیر هم جوان بوده است

هدف چو مَعرفت یار بوده عارف را
به هر کران نِگرد یار بی‌کران بوده است

نزول وحی و ثواب و گناه و جنت و نار
مُسَلّم است ز تعلیم و امتحان بوده است

عطای رحمت اگر نیست علّت ایجاد
چه سود اگر که سرانجام آن زیان بوده است؟

امید (شمس قمی) هست عفو و رحمت حق
که حدّ مرحمتش، برتر از گمان بوده است.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ز افسون نگاهش ، گر كُشد افسانه ای كمتر

(افسانه‌ای کمتر)

ز شمع عارض ار سوزى تنم پروانه ‌‌ای كمتر
به جَعد زلف اگر بندی دلم ديوانه ای كمتر

چه غم گر زلف و خال خويش را از من نهان داری
كه بر صيد دل ديوانه ، دام و دانه ای كمتر

گرَم صیاد گردون! آشيان سوزی ندارم غم
درين صحرای حرمان طاير بی لانه ای كمتر

ستون قامتم از درد هجرت در حَنين آمد
به وصلم گر بكوشی، اُستن حنّانه ای كمتر

به سوی بت پرستی زاهدا هرگز مخوان ما را
بت محراب اگر ويران كنی ، بتخانه ای كمتر

ز تسبيح ريايی ، حق مردم را مكن باطل
به غصب دانه‌ای جو سبحهٔ صددانه ای كمتر

رقيبا گرچه بر بستی در ميخانه بر رويم
چو مست نرگس يارم ، غم پيمانه ای كمتر

سيه ‌روز از سيه‌ چشمان جادويش شدم اما
ز افسون نگاهش ، گر كُشد افسانه ای كمتر

خموش ای (شمس قم) از فرقت روى گل جانان
چو خاموشی گزينی نغمه ی مستانه ای كمتر

زنده ياد سید علیرضا شمس قمی

به راه سیل، بنیان کرده‌ام کاشانه ی خود را

(مصباح حسن)

چو خواندم رهگشای خود دل دیوانه‌ی خود را
نهادم زیر پا عمری ، سر فرزانه‌ی خود را

به مُلک عشق نامش همچو مجنون جاودان باشد
هر آنکو داد بر لیلی ، دل دیوانه‌ی خود را

هزاران وامق و مجنون و خسرو می‌شوند افسون
اگر گویم غم عشق خود و افسانه‌ی خود را

ز تیر مژّه زد مرغ دلم را چشم صیادش
ز زلف و خال چون بنهاد دام و دانه‌ی خود را

به خون غلتد دل غمدیده‌ام در حلقه‌ی زلفش
زند هر دم چو بر گیسوی مِشکین شانه‌ی خود را

چو حسن عالم افروزش بوَد شمع شبستانم
چراغان کردم از مصباح حسنش خانه‌ی خود را

سرشک غم ، کند ویران بنای عشق من زیرا
به راه سیل، بنیان کرده‌ام کاشانه‌ی خود را

شبی پر زد دلم بر گرد شمع عارضش اما
شرر زد از ره بیداد و کین پروانه‌ی خود را

تبسم می‌کنم بر گریه‌ی مینا که از مستی
نمی‌بیند به ساغر گریه‌ی مستانه‌ی خود را

به پیمان کن وفا گر خدمت پیر مغان جویی
که تا پایان، پیاپی بخشدت پیمانه‌ی خود را

لباس فقر، سازد بی نیاز از کسوت شاهی
که ادهم می‌گذارد افسر شاهانه‌ی خود را

ز گنج معرفت، گر دولت جاوید می‌خواهی :
ز دزد نفس، پنهان کن دل ویرانه‌ی خود را

به خلوت، راز خود با آشنا گویی اگر بینی
ز راز خویش، آگه دشمن بیگانه‌ی خود را

فدای دوست کردم زندگی را (شمس قم) شاید
ز ترک جان، همی بینم رخ جانانه‌ی خود را

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چو بهر صید دلم ابرویش کمان کشدا

(تکامل روح)

چو بهر صید دلم ابرویش کمان کشدا
ز تیر مژّه ، به قتلم خط و نشان کشدا

چو ترک مست تو ام تیر سرنوشت زند
چه حاجت است که آرش دگر کمان کشدا

چه جذبه‌ای‌ست که با یک اشارهٔ جانبخش
دلم به سوی خود آن یار دلسِتان کشدا

نهاد خلق ، به وقت محک شود معلوم
عیار زر چو ندانی ، به امتحان کشدا

به دیو نفس شود چیره آنکه رستم سان
به دفع دیو هوس رنج هفت خوان کشدا

غرض تکامل روح است ورنه کی عاقل
به وعده‌ای ز جهان پا سوی جنان کشدا

بهار عارض گلفام یار ، خواهد دید ــ
چو بلبل آنکه فراق گل از خزان کشدا

به وصل دلبر جانان رسد به وادی عشق
کسی که بار فراقی به دوش جان کشدا

به هجر اگر بدهی تن رسی به شاهد وصل
ز مکه رخت به یثرب ، رسول از آن کشدا

چو تن گذاری و جان را بری سوی جانان
حدیث معجزه آسا ، به لامکان کشدا

به عرصه‌ای که بوَد عشق ، یکه تاز کمال
براق عقل ، به میدان او عنان کشدا

چو (شمس قم) به دلش ذره‌ای ز مهر تو هست
شعاع نظم ، سوی مهر آسمان کشدا

شادروان سید علیرضا شمس قمی

که شهسوار ، بسا ماتِ یک پیاده شود

(زمام عقل)

زمام عقل ، چو بر دوش دل نهاده شود
چو خنجری‌ست که در دست مست داده شود

ز بند جهل و خطا ، آدمی شود آزاد
کمند عقل چو بر پای دل نهاده شود

به نفس سرکش خود زن مَهار زهد و ورع
سگ ار درنده بود در خم قلاده شود

چو علم و مال تو گردد فزون فروتن باش
شجر چو میوه فزون داد ، اوفتاده شود

مباش غرّه به جاه و جلال زودگذر
که شهسوار ، بسا ماتِ یک پیاده شود

صبور باش چو خواهی رسی به حد کمال
درون خم ، عِنَب از فرطِ صبر باده شود

عرق به چهر هنرور ، نشان جوهر اوست
بُرنده تر شود ار تیغ ، آب داده شود

به عشق حور تجارت بوَد عبادت خلق
که تاجر از پی تحصیل استفاده شود

سخن لطیف بگو (شمس قم) که چون شنوند
برای یک یک اهل سخن ، اعاده شود

شادروان سید علیرضا شمس قمی

مرا صیاد چشمش قصد جان کرد

(کمان ابرو)

مرا صیاد چشمش قصد جان کرد
از آن کاری که ترسیدم همان کرد

دلم را صید کرد از تیر مژگان
هدف را با کمان ابرو نشان کرد

شکار شیر چشمش دل از آن شد
که منزل ، در کنار نیسِتان کرد

دریغا از من آن چهر مهین را
به پشت ابر گیسویش نهان کرد

روانم گوییا رفته ست از دست
از آن رفتن که آن سرو روان کرد

گهر ها کز جفایش دیده بارید
مرا غوّاص بحری بیکران کرد

چو جغدم در شب جانکاه هجران
هم آغوش غم و درد و فغان کرد

غم و دردم فزون از حد و حصر است
که نتوانم یک از صد را بیان کرد

چنین جور و جفا بر (شمس قمّی)
فراق آن بت نامهربان کرد

شادروان سید علیرضا شمس قمی