(بیداد)

عمری‌ست کز بیداد دل خون ریزد از مژگان من
سیلاب خون از دست دل آخر کند بنیان من

خواهم چو گویم راز دل ، نبوَد کسی دمساز دل
تا بشنود ز آواز دل ، درد و غم پنهان من

از فتنه ی اهل جهان وز جور و بیداد زمان
حبس است در سینه فغان گر نشنوی افغان من

بیداد ارباب ستم بخشیده بر من رنج و غم
گر لب گشایم دم زنم ، لب می‌گزد دندان من

بیزارم از زهد ریا ، وز مردم زاهد نما
باشد ازین مردم جدا ، آیین من ایمان من

از دام خویشان رسته‌ام مهر از همه بگسسته‌ام
با غیر پیمان بسته‌ام چون بشکند پیمان من

یارم ستم کردار شد ، با خویش در پیکار شد
بیگانه با من یار شد گویی به تن شد جان من

چون ریخت معمار صفا شالوده ی ایمان مرا
کاخی بنا کرد از بلا ، بر پایه ی عرفان من

(شمس قمم) شیدای یار سرگشته و رسوای یار
برخوان ز مهر پای یار ، دیباچه ی دیوان من

شادروان سید علیرضا شمس قمی