عمریست کز بیداد دل خون ریزد از مژگان من
عمریست کز بیداد دل خون ریزد از مژگان من
سیلاب خون از دست دل آخر کند بنیان من
خواهم چو گویم راز دل ، نبوَد کسی دمساز دل
تا بشنود ز آواز دل ، درد و غم پنهان من
از فتنه ی اهل جهان وز جور و بیداد زمان
حبس است در سینه فغان گر نشنوی افغان من
بیداد ارباب ستم بخشیده بر من رنج و غم
گر لب گشایم دم زنم ، لب میگزد دندان من
بیزارم از زهد ریا ، وز مردم زاهد نما
باشد ازین مردم جدا ، آیین من ایمان من
از دام خویشان رستهام مهر از همه بگسستهام
با غیر پیمان بستهام چون بشکند پیمان من
یارم ستم کردار شد ، با خویش در پیکار شد
بیگانه با من یار شد گویی به تن شد جان من
چون ریخت معمار صفا شالوده ی ایمان مرا
کاخی بنا کرد از بلا ، بر پایه ی عرفان من
(شمس قمم) شیدای یار سرگشته و رسوای یار
برخوان ز مهر پای یار ، دیباچه ی دیوان من
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 3:2 توسط جمع آوری شده توسط شاعران قم
|
اشعار زنده یاد