به بحر زندگی ، عاقل تأمل می‌کند پیدا

(شراب کهنه)

به بحر زندگی ، عاقل تأمل می‌کند پیدا
گهر از حلم در دریا ، تکامل می‌کند پیدا

بکش در آسیای صبر ، بار خدمت مردم
که زیرین سنگ، عنوان تحمل می‌کند پیدا

ز کم علمی بُوَد غوغای اطفال دبستانی
سبوی نیمه پُر بر دوش، غلغل می‌کند پیدا

من از افراط و تفریط شتا و صیف دانستم
میانه رو ، بهارآسا ، تعادل می‌کند پیدا

میان عِلم و ثروت نسبتی معکوس می‌باشد
بری گردد ز علم آنکو ، تموّل می‌کند پیدا

بَرد مالک ، حصول دسترنج برزگر زیرا
کند زاغ آشیان هرجا که بلبل می‌کند پیدا

بشر زآغاز خونخوار است و خونریز است تا پایان
که شیر اوّل بود خون و تبدّل می‌کند پیدا

سَحر دزدِ گرانخوابی زند راه سحرخیزان
ز سارق، محتسب این دم تغافل می‌کند پیدا

بنای ظلم را نبوَد بقا ، ور هست پولادین
ز سیل اشک مظلومان ، تزلزل می‌کند پیدا

به یُمن عصمت یوسف، زلیخا گشت نام آور
بلند آوازگی را بلبل از گل می‌کند پیدا

غم دل با دل خود گو ، مدد از همّت خود جو
که روشندل به سعی خود توکل می‌کند پیدا

وطن ، از انقلاب فکر گردد رونقش افزون
زمین، حاصل فزون از یک تحول می‌کند پیدا

کم و بسیار کالا ، نرخ را بسیار و کم دارد
سخن کم گو که بسیارش تنزل می‌کند پیدا

شراب کهنه دارد نشئه‌‌ای دیگر که (شمس قم)
به یاران کهن ، طبعش تمایل می‌کند پیدا

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چشم تو مست، مست حذر از شراب کن

(قبله ی مقصود)

چشم تو مست، مست حذر از شراب کن
طبع تو شوخ ، شوخ ز شیخ اجتناب کن

فن تو عشق ، عشق جهانسوز و فتنه توز
رسم تو ناز ، ناز جفا انتخاب کن

عشق تو فتنه ، فتنه ی هستی به باد ده
هجر تو آتش ، آتش عالم کباب کن

لفظ تو ساده ، ساده ی عاشق فریب ده
اشک تو باده ، باده ی عاقل خراب کن

چهر تو ماه ، ماه فروزنده تر ز مهر
زلف تو ابر ، ابر قمر‌ در حجاب کن

قد تو سرو ، سرو دل آرای باغ عشق
وجه تو یاس ، یاس جهان پر گلاب کن

خد تو قبله ، قبله ی مقصود اهل راز
خط تو کعبه ، کعبه ی زاهد جواب کن

خال تو هندو ، هندوی مرتاض لعل لب
لعل تو چشمه ، چشمه ی حیوان سراب کن

کام تو قند ، قند گواراتر از عسل
غمز تو سحر ، سحر مسیحا مجاب کن

موی تو مار ، مار نگهبان گنج حسن
حسن تو گنج ، گنج خرد کامیاب کن

بوی تو نافه ، نافه ی آهوی چین هجر
خوی تو غمزه ، غمزه ی جور اکتساب کن

کوی تو طور ، طور هدایت کن کلیم
روی تو نور ، نور شجر را شهاب کن

(شمس قمی) خموش، خموش از بیان وصل
چون باشدت نگار ، نگار عتاب کن

شادروان سید علیرضا شمس قمی

تا به یک بوسه ، لب لعل تو مهمانم کرد

(چشمۀ حیوان)

تا به یک بوسه ، لب لعل تو مهمانم کرد
خضرسان معتکف چشمه ی حیوانم کرد

به گدایی چو شبی بر سر کوی تو شدم
کرمت بر همه ـ عشّاق تو ـ سلطانم کرد

بلبل از دیدنِ گل ، نغمه ی مستانه زند
آری آن روی چو گل مست و غزلخوانم کرد

من حذر داشتم از سلسله ی زلف کجت
دل دیوانه ، اسیر غل و زندانم کرد

قصه ی قیس بنی عامرم از یاد برفت
چون غم هجر تو مجنون بیابانم کرد

خاطری جمع به وصل تو مرا بود و دریغ
که پریشانی زلف تو ، پریشانم کرد

بس‌که در هجر تو بگریستم از چشمۀ چشم
سیل اشک از غم تو غرقه ی طوفانم کرد

حالِ پروانه چنان سوخت دلم را که چو شمع
تا سحرگاه ـ از آن منظره ـ گریانم کرد

منع می از چه کنی زاهد خود بین چون می
فارغ از وسوسه و خدعه ی شیطانم کرد

وَه که با هرکه وفا کرده‌ام اندر همه عمر
با جفاکاری اش از کرده ، پشیمانم کرد

همّت مور چو آموخت مرا درس امید
بی نیاز از کرم و جود سلیمانم کرد

پرتو دوست چو در سینه‌ام از عشق دمید
نور سینا اثرش ، موسیِ عمرانم کرد

موی و روی تو شب و روز مرا کرد یکی
آن مرا کافر و این ، تازه مسلمانم کرد

گرچه دیوانِ دَغل ، دشمن فضل و اَدبند
عشقِ آن رَشکِ مَلک، صاحب دیوانم کرد

شهسوارا نَه عجب، گر شده‌ام مات رُخت
شوقِ سربازی تو ، وارد میدانم کرد

(شمس قم) را سر و سامان و دلی شادان بود
فرقتت ، غمزده و بی سر و سامانم کرد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

نهان گشتی ز چشمم ناگهان، این هم غمی دیگر

(غمی دیگر)

نهان گشتی ز چشمم ناگهان، این هم غمی دیگر
کجا سازم عیان راز نهان ، کو محرمی دیگر ؟

نفس در سینه‌ام ای همنفس! محبوس شد زیرا
ندارم بی تو در این باغ و صحرا همدمی دیگر

ز بس اشک از غم هجر تو جاری شد ز چشمانم
ندارد چشمه ی خونبار چشمانم نمی دیگر

همه دم بی تو روزم شد سیاه ای همدم دانا
شود آیا که بینم روی ماهت را دمی دیگر ؟

به عالم شادمان بودم که بودی همدمم اما
چو رفتی شادمانی رفت و دارم عالمی دیگر

تو مرهم بر جراحات دل شیدای من بودی
دریغا جز تو نبوَد زخم دل را مرهمی دیگر

بسی ماتم به دل بودم در این ماتمسرا گیتی
همه از یاد شد چون فرقتت شد ماتمی دیگر

به پیش ای کاروان عمر ، زین دیر فنا زیرا
که ره کوتاه و تا مقصد بوَد باقی کمی دیگر

بتاز ای ساربان زین کوره راه زندگی یک دم
کزین پس نیست ما را سختی و پیچ و خمی دیگر

غمینم (شمس قم) کاندر جهان بیهوده غم خوردم
جز آن غم در دلم نبوَد خدا داند ، غمی دیگر

شادروان سید علیرضا شمس قمی

مرا از عشق آن دلبر فقط رنج و محن مانده

غزل موشح در نعت پیامبر اکرم (ص)

(محمد مصطفی)

م _ مرا از عشق آن دلبر فقط رنج و محن مانده
مدام از فرقت رویش ، چو طفلی کز لبن مانده

ح _ حبیبا چاره ی عشقم به جز وصل رخت نبوَد
حساب عشق این باشد که از عهد کهن مانده

م _ مرنجانم دگر ای گل! که دور از گلشن حسنت
من آن مرغ غزل‌خوانم ، که در بیت الحزن مانده

م _ می وصلی رسان بر من که مخمورم ز هجرانت
مسلمانم که بعد از تو ، اسیر اهرمن مانده

د _ در این قلب حزین نبوَد نشاطی زآن که روز و شب
دل پرخون به کف دارم که مهجور از وطن مانده

م _ میان گلشن رویت ، به زیر طاق ابرویت
مصون از جور صیادان دو آهوی ختن مانده

ص _ صفا زآن چهر زیبایت بوَد شرمنده و حیران
صبا ز آرایش زلفت ، چو موری در لگن مانده

ط _ طواف کعبه ی رویت کنم با این تن تب دار
طبیبا این تب و تابم ، ز عشقت در بدن مانده

ف _ فرود آور به مژگانم ، قدوم مشک سایت را
فشان بر دیدگانم چون به راهت چشم من مانده

ی _ یمین روی ماهت شد بسی چون (شمس قم) ذره
یسار آستانت ، مه ز سیر خویشتن مانده

شادروان سید علیرضا شمس قمی
1337/8/1

ماه فلک ، عاشق جمال محمد

میلاد حضرت محمد مصطفی (ص)

(ناسخ ادیان)

ماه فلک ، عاشق جمال محمد
سرو چمن محو اعتدال محمد

تا که بتابید بر جهان رخ ماهش
شد دو جهان روشن از جمال محمد

معجزه ها بین به زادروز شریفش
تحسین بر روز و ماه و سال محمد

آتش آتشکده به فارس خمش گشت
از دم جان‌بخش لایزال محمد

سخت شکستی به طاق کسرا آورد
معجز میلاد بی مثال محمد

رهبری گمرهان و کژمنشان بود
سوی خدا مقصد و مآل محمد

هیچ نبودش ملال و بود شب و روز
گمرهی مردمان ، ملال محمد

در دو جهان نیست فرقه‌ای که نباشد
مایل و مشتاق ، بر وصال محمد

گنج صفا و وفا و حریت و عدل
بود بهین مکنت و منال محمد

ختم رسل شد به حکم خالق سبحان
ناسخ ادیان شدی روال محمد

فوج ملک انس و جن و وحش و طیورند
ریزه خور سفره ی نوال محمد

دیو سیه کار ظلم و فتنه نهان شد
دید چو قرآن حق مقال محمد

شکر و سپاس خدا که از اثر عدل
گشت فنا ، خصم بدسگال محمد

منزلت شیعه و مقام امامان
هست ز ایصال و اتصال محمد

(شمس قمی) خوش سرود سعدی شیراز
«عشق محمد بس است و آل محمد»

شادروان سید علیرضا شمس قمی

سفلگان را مخوان ز نوع بشر

(آدمیت)

سفلگان را مخوان ز نوع بشر
که بود سفله دیو ، بلکه بتر

آدمیت به سیرت نیکوست
بشریت بوَد به فضل و هنر

آدمی گر مطیع حق باشد
از ملایک ز رتبه گردد سر

باز ماند ز همرهی ، جبریل
شب معراج ، هان ز پیغمبر

گر به صورت بود چه فرق بوَد
بین انسان و نقش روی حجر

سنگ و گوهر ، بوَد قرین اما
سنگ کم قدر و پربهاست گهر

سفله چون سنگ خاره باشد خوار
در بر مردمان دانشور

پاکمردان دهر ، گوهر وار
زیورستند ، بر زر احمر

گرچه پولاد و آهن‌اند شبیه
این شود نعل و آن شود خنجر

نشود خار ، هم قدَر با گل
نبوَد خاک ، هم بها با زر

گر مقامی دهند بر سفله
خوک را دیبه کرده‌اند به بر

نشود هم‌تراز ، با طاووس
گر شغالی شود به نیل اندر

به سعادت ، هما نخواهد شد
کرکس ار پر زند به اوج قمر

بی نسب چون به منصبی برسد
نسب خویش ، گم کند یکسر

سفله : گرگی بوَد به گله شبان
یا چو ماری به گنج کرده مقر

خر چو در جلد شیر گیرد جای
هجو گردد چو سر دهد : عرعر

مَثلی هست اگر خر عیسی
برود مکّه ، باز گردد ، خر

سفله را پست و منصب عالی
چون مدال زر است بر استر

(شمس قمّی) همین سخن کافی‌ست
سفلگان را مخوان ز نوع بشر

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ما سال‌ها سبوکش میخانه بوده ایم

(سرخط جنون)

ما سال‌ها سبوکش میخانه بوده ایم
عمری مرید ساقی و پیمانه بوده‌ایم

با مِی ، سرشته‌اند گل ما و از الست
مست از شراب صافی خمخانه بوده‌ایم

بر شمع روی شاهد میخانه ز اشتیاق
در سوز و ساز ، همدم پروانه بوده‌ایم

با عشق دوست ترک دو عالم نموده‌ایم
گویی ز خویش بیخود و بیگانه بوده‌ایم

چون مرغکی ز کینه ی صیاد نفس شوم
در باغ عشق مضطر و بی لانه بوده‌ایم

بی ‌جام و می به مستی و دیوانگی به شهر
ز افسون چشم مست تو افسانه بوده‌ایم

مجنون گرفته است ز ما سرخط جنون
چون کز ازل به عشق تو دیوانه بوده‌ایم

(شمس قمی) ست مست مِی روی دوست چون
ما سال‌ها ، سبوکش میخانه بوده ایم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

خواهم که شبی گوشه ی میخانه بگریم

(جانبازی پروانه)

خواهم که شبی گوشه ی میخانه بگریم
مینا صفت اندر سر پیمانه بگریم

با عشق وصال تو بنوشم می و زآن پس
در وادی هجران تو ، مستانه بگریم

خواهم که شوم شمع و به بزم تو بسوزم
تا در غم جانبازی پروانه بگریم

چون کودک وامانده ز شیر، از غم هجرت
شب تا به سحر گوشه ی کاشانه بگریم

وقت است که از دیده چنان ابر گهربار
بر خاک رهت ، گوهر یکدانه بگریم

زاهد نبرد صرفه از آن گریه ی سالوس
آنجا که خوردم باده و رندانه بگریم

رندی ز در صومعه بیرون شد و گفتا
تا چند ز کید بت و بتخانه بگریم ؟

(شمس قمی) از گریه ی زهاد ریایی
نبوَد عجب ار گوشه ی میخانه بگریم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

بزم ارباب حقیقت را ، صفایی دیگر است

(ارباب حقیقت)

بزم ارباب حقیقت را ، صفایی دیگر است
چشمهٔ خورشید را نور و ضیایی دیگر است

رهروان کوی حق ، پا در طریق حق نهند
زانکه این ره را دلیل و رهنمایی دیگر است

ترک آداب شریعت ، در حقیقت کافری‌ست
در طریقت این حقیقت را بهایی دیگر است

عالم عارف بوَد مرد حقیقت چون که علم
در شریعت بر طریقت اعتلایی دیگر است

چشم حق‌بین باز کن در خود ببین آثار حق
زانکه چشم اهل معنا را خدایی دیگر است

ما صلاح مدعی خواهیم و آن گمگشته را
بر خلاف ادعایش ، مدعایی دیگر است

طوطی تازه سخن را گو مزن دم از سخن
بلبل گلزار را ، شور و نوایی دیگر است

کذب و بدعت را به دور افکن بهل رنگ و ریا
چون حقیقت‌گوی را رنگ و جلایی دیگر است

گو : نبالد بر بها و قدر خود گوهر از آنک
گوهر علم و فضیلت را بهایی دیگر است

(شمس قمّی) بر ولای دوست باشد متکی
زانکه او را در جهان عشق و ولایی دیگر است

شادروان سید علیرضا شمس قمی