هر که از دیده رود، مِهر وی از دل برود

زبانحال حضرت زینب کبری (س) خطاب به رأس برادر در خرابه ی شام

(رأس مُنیر)

هر که از دیده رود، مِهر وی از دل برود
لیک ازین سوخته دل مِهر تو مشکل برود

جذبه‌ی رأس منیرت کِشدم کوی به کوی
که به هر جا برود، بدرقه‌اش دل برود

در پی لیلی حُسنت دل دیوانه‌ی من
در بیابان وفا ، منزل، منزل، برود

چون تحمّل نتوان کرد غم هجر تو را
دل غمدیده به دنباله ی مَحمل برود

خاک غم شد به سر خواهر سرگشته‌ی تو
که سَرت، بر سر نی جانب محفل برود

یا أخا زینب غمدیده ز داغت پس ازین
جانب شام ستم، شایق و مایل برود

خواهرت سر زده بر چوبه‌ی محمل کز خون
با خضاب سر و ، با زینت کامل برود

همره قافله‌ام مویه کُن و، موی کنان
گرچه این قافله بی مقصد و غافل برود

سرِ این سر چه بوَد کز پی مقصد مقتول
سر به کف ، بدرقه‌ی مقصد قاتل برود

چه کنم گر پی انگشترت، ای خاتم دین!
از کف ، انگشت تو از خنجر بَجدل برود

ما اسیر غُل و زنجیر ، ولی قاتل تو
هر کجاییم روان ، او ز مقابل برود

بسته‌ی رشته‌ی مِهر تو اَم ای مظهر عشق!
کی توان مرغ گرفتار ، به منزل برود؟

دل چو پروانه بوَد طائف شمع رخ تو
نیست دیوانه و در راه تو عاقل برود

رشته‌ی اُلفت تو می‌بَردم جانب خصم
ورنه کی دل به غُل و بند و سلاسل برود؟

زاشک چشمان من اندر ره وصلت ای گل!
عجبی نیست که صد قافله در گل برود

ساربانا ، دمی آهسته! خدا را رحمی...
گرچه دل هست درین ره متمایل برود

حذر از محفل دشمن نکنم حق با ماست
چون عیان است ز جاءالحق باطل برود

بارالها به رضای تو رضایم هر چند
کاروان، راهِ خطر پوید و عاجل برود

سائل کوی حسین آن شَه عشقم نه رواست
ناامید از درِ شَه ، عاشق سائل برود

چونکه کشتی نجات‌ است حسین هست عجب
بی حسین بن علی ، کس سوی ساحل برود

(شمس قم) حاصل این عمر بوَد عشق حسین
نه سزد عمر تو بی معنی و حاصل برود.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چو بارگاه حسینی بوَد پناه تو را

(ألسَّلامُ عَلَيْكَ يٰا أباعَبْداللّٰه الحُسَين)

(شاه کربلا)

چو بارگاه حسینی بوَد پناه تو را
کجا رواست جز او کاخ و بارگاه تو را

بجز حسین پناهی مجو که از ره لطف
بوَد مخادم دربار او پناه تو را

بجز حسین و ولایش مجو سعادت فیض
که عشق او بدهد عز و فر و جاه تو را

طریق معرفت حق بوَد ولای حسین
بوَد طریقت آن شاه ، شاهراه تو را

به راه پیروی شاه کربلا می‌پوی...
اگر که نیست ره جهل و اشتباه تو را

به نصّ آیه ، اولوالامر ما امامان اند
اطاعت ار نکنی جان شود تباه تو را

چو اوست خسرو ابرار و رهبر احرار
بوَد به کشور توحید ، پادشاه تو را

ولیِ درگه حق است و هست ثارالله
بدین صفات بوَد مظهر اِلاه تو را

چراغ راه هدایت بوَد به خلق جهان
بسوی حق بوَد او رهنمای راه تو را

به دادخواهی‌ات ار دادرس نمی‌باشد
چه غم که نام حسین است دادخواه تو را

طواف کعبه ی آن سرور شهیدان کن
که بزم تعزیتش هست قبله گاه تو را

نگویمت همه دم گریه کن برای حسین
ولی وظیفه بوَد گریه ، گاه گاه تو را

اگر چه کوی گنه باشدت به او بخشند
بوَد چو عشق حسینی به قدر کاه تو را

همین که عذر گنه (شمس قم) ز شه طلبی
دگر به لوح عمل نیست یک گناه تو را

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ای فخر آفرینش ارض و سما حسین!

‌(اَلسَّلٰامُ عَلَیْكَ یٰا اَبٰاعَبْدِاللّٰهِ الْحُسَیْن)

(شاهکار خلقت)

ای فخر آفرینش ارض و سما حسین!
ای بحر عقل و بینش بی منتها حسین!

ای شاهکار خلقت دادار لایزال!
ای پاسدار دین رسول خدا حسین!

سرلوحه‌ی مشیت و دیباچه‌ی وجود
اسطوره‌ی حقیقت و راز بقا ، حسین

پور علی و سبط نبی ، خاتم رسل
نور دوچشم فاطمه خیرالنّسا حسین

زآن پیش‌تر که بهر شهادت صلا دهند
با عشق و شوق مرگ بگفت الصّلا حسین

تا دین حق بماند و حق باشد استوار
بگذاشت پا به معرکه‌ی کربلا حسین

بیعت نکرد با ستم و کفر، چون نخواست
قامت به زیر بار مذلّت، دوتا حسین

با عشق دوست، عشق جهان پشت سر نهاد
الّا طریق حق همه جا گفت: "لا" حسین

در هر بلا بگفت به امر خدا : بلی...
چون دیده بود مکتب "قالوابلیٰ" حسین

از کفر و جور و کین یزید ستم شعار
از حج گذشت و رفت سوی نینوا حسین

بیداد خصم تا به جهان ، بر مَلا کند
ترک صفا و مَروه نمود از صفا حسین

با حالتی پریش، ز جمع خسان برید
باری سوا شد از همه‌ی ماسَوا حسین

از خود گذشت و همسر و اولاد و اهل‌بیت
الحق که بود مظهر جود و سخا حسین

عباس، ساقی حرم و اکبر جوان...
هم طفل شیرخواره نمودی فدا حسین

اصحاب با وفا چو "بُریر" و "حبیب" پیر
جمعی ز دست داد، درآن ماجرا حسین

در امتحان پُرخطر جنگ عقل و عشق
شد قهرمان فاتح صبر و رضا حسین

رفت از قفای قاتل خود سرجدا چو بود
از تیغ وی، شهید ذبیح القضا ، حسین

شمر لعین ز شرم گنه می‌گریخت چون
می‌دید : رأس خود ننماید رها ، حسین

آه از دمی که زینب غمدیده خواهرت
فریاد می‌زد از غم داغ تو: یا حسین!

آه از دمی که آتش ظلم یزید سوخت
بعد از تو خیمه‌‌های حریم تو را حسین!

آه از دمی که عترت و ناموس مصطفیٰ
می‌دید در اسارت قوم دغا ، حسین

آه از دمی که بی‌کفن و غسل شد به خاک
در دشت کربلا، شه گلگون قبا ، حسین

یک تن نبود تا که بپرسد از آن گروه
آیا نبود نور دل مصطفا ، حسین ؟!

آیا حسین، زاده‌ی شیر خدا نبود
آیا نبود "خامس آل عبا" حسین ؟

لعن ابد، بوَد به یزید و متابعین
اندر شهادت شهِ فُلک هدیٰ ، حسین

ذات و صفات حق ز تو گردیده آشکار
زین منزلت توراست خدا خونبها حسین!

"ثاراللَّهی" و هست خدایت، ولیّ ِ دم
آری خداست بهر تو صاحب عزا حسین

نامردمان که از خط عشقت جدا شدند
گشتند از خدای تو گویا جدا ، حسین!

خورشیدسان ، فروغ سپهر برین شود
هر کو به قدر ذرّه دلش هست با حسین

مشمول لطف توست چو بیگانه نیست شک
شامل شود عطای تو بر آشنا ، حسین!

امروز اگر ز عشق تو فریاد می‌کشیم
فردا برس ز مهر، به فریاد ما ، حسین!

تاریک شد ز ظلمت دل طبع (شمس قم)
کن از فروغ مِهر، دلم پر ضیا ، حسین!

شادروان سید علیرضا شمس قمی

شاه شهیدان چو دید یار ندارد

(اصغر عطشان)

شاه شهیدان چو دید یار ندارد
یاور و غمخوار و غمگسار ندارد

بعد جوانان و پیروان و عزیزان
غیر علی طفل شیرخوار ندارد

رفت به میدان و با سپاه عدو گفت
کودک بی شیر من قرار ندارد

اصغر عطشان من که طفل صغیر است
قدرت پیکار و گیرودار ندارد

تشنه لب است و بغیر جرعهٔ آبی
ز آن سپه کفر ، انتظار ندارد

بهر خود آبی نخواستم اگر این حرف
نزد شما قدر و اعتبار ندارد ـ

خود ببرید و دهیدش آب و درین کار
غیر شما فردی اختیار ندارد

آب دهیدش که مرگ کودک عطشان
بهر شما مجد و افتخار ندارد

رحم کنیدش که کودک است و صغیر است
طاقت این جور بی شمار ندارد

تشنه بوَد درخور نبرد نباشد
طفل بوَد قدرت فرار ندارد

حرمله چون دید شَه به خاطر اصغر
حالت پیکار و کارزار ندارد

کرد هدف حلق عندلیب حرم را
شرم ، حرامی ز کردگار ندارد

کرد چو گلچین، خزان ز گلشن ایمان
غنچه لبی را که نوبهار ندارد

حنجر اصغر درید و قلب پیمبر
حرمله گویا جز این دو کار ندارد

دید شه دین چو خون حنجر اصغر
گفت که دیگر حسین، یار ندارد

خون علی ریخت سوی عرش و بگفتا
بهتر از این درخور نثار ندارد

بارخدایا قبول کن که پس از او
چشمم جز مرگ ، انتظار ندارد

بارخدایا تویی گواه که این جمع
حتی رحمی به شیرخوار ندارد

آنکه به طفل صغیر هم نکند رحم
رحم به ناموس روزگار ندارد

(شمس قمی) زین غزل زمین و زمان سوخت
شمس فلک ، این چنین شرار ندارد

شادروان سید علیرضا شمس قمی

رباعیات عاشورایی

(رباعیات عاشورایی)

(شاه شهید)

دانی سبب شهادت شاه شهید...

کز بهر چه شد شهید بیداد یزید؟

یعنی به بهای خون خود در ره حق

تسلیم حکومت ستمگر نشوید

شادروان سید علیرضا شمس قمی

(کشتهٔ بیداد)

گر کشته ی بیداد یزید است حسین

غم نیست که سردار شهید است حسین

لیک از غم نامردی کوفی صفتان

شرمنده ی دشمن پلید است حسین

شادروان سید علیرضا شمس قمی

(شهید جاوید)

گر تشنه به خون خویش غلتید حسین

یا در ره حق ، شهید گردید حسین

پاداش عمل ، به قلب جاوید بشر

بنوشته به خون: شهید جاوید حسین

شادروان سید علیرضا شمس قمی

(سفینةالنجاة)

در مُلک بقا آب حیات است حسین

در بزم ولا شمع هُدات است حسین

با عشق حسین از یَم غم جان برهان

زیرا که سفینة النجات است حسین

شادروان سید علیرضا شمس قمی

(جام شهادت)

گر عاشق و شیدای تو هستیم حسین

عهدی‌ست که از الست بستیم حسین

مست می و پیمانه و ساغر نشویم

از جام شهادت تو مستیم حسین

شادروان سید علیرضا شمس قمی

https://telegram.me/shamseqomi

زهی گلاله ی رخسار و نزهت چمنش

(مظهر وفا)

زهی گلاله ی رخسار و نزهت چمنش

که هست بلبل شیدا هزارها چو منَش

زهی جمال فروزان آن مَه تابان...

که مهر و ماه دو زنگی بوَد در انجمنش

لطیفه ای ست ز باغ جِنان گل رویش

طریفه ای ست ز نور خدا مهین بدنش

فروغ چشم نبی میوه ی دل حیدر

که بود خون حسینی روان به جان و تنش

مَه منیر بنی هاشمی ، ابوفاضل...

که مامش، امّ بنین و پدر ابوالحسنش

به روز چارم شعبان، به یُمن مقدم وی

جهان چو باغ جِنان گشت و روضه ی عدَنش

ز فیض مقدم مولود ماه دین، عباس...

سپهر دین شده روشن به رغم اهرمنش

فدای چهره ی زیباتر از مهش کز فضل

نموده جنّ و ملک محو عارض حسنش

زهی فتوّت آن مظهر وفا و صفا...

که کرده خالق و مخلوق، مات خویشتنش

پی حمایت سلطان دین حسین شهید

ز جان گذشت به فرمان حی ذوالمننش

فغان که سبط یدالله فوق ایدیهم...

ز تیغ خصم جدا شد دو دست صف شکنش

که دیده بر لب شطّ فرات سقایی...

لبان تشنه، ز خون تر شود لب و دهنش؟

که دیده اَست شهیدی به راه یاری حق

سنان و خنجر و تیغ عدو شود کفنش؟

طلوع آن مه رخشان برج دین و شرف

فروغ (شمس قمی) گشت و پرتوِ سخنش

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چو از شمشیر کفار ستمگر

«اَلسَّلام عَلَی الاَعضاءِ المُقَطَّعاتِ»

شهادت حضرت علی‌‌اکبر (ع)

چــو از شـمشـــیـرِ کـفّـــــار سـتمـگـــــر
فـتـــاد از صـدر زیـن شهـــزاده اکـبـــــر

بـه خـون آغشـته و غلتـــان به میـــدان
چـــو در دریــــــا شــــنـاور دُرّ غلـتــــان

بـه لحنـی جــان‌گــــزا ، گفتــــا پـــدر را
کــه دریـــاب ای پــــدر اکنـــون پسـر را

حســین آن خســروِ بـی یــــار و یــــاور
چــو بــــرق آمـــد کنــــار جسـم اکبـــــر

گــرفـت او را بــه بــــر در آن هیـــاهـــو
کــه مـَــــه را دیــــد زیــر ابـــــر گیســو

ز مـــــاهِ عــــــارض او شــــامِ مــــــو را
بــزد یکسـو کــه دیـــد آن مـــاهــــرو را

چو مشکین زلـف او از چهـــره شـد دور
عیـــان گــردیــد گــویـی آیـــه ی نــــور

پسـر در خـــاک گشـــته مـــو پــریشــان
پــــدر از حـــال آن مَـــــه رو پـــریشــان

پسـر را گیسـوان ، بـــر بــــاد مـی‌رفــت
پــــدر ر ا بـر فـلـک ، فــریـــاد می‌رفــت

فـلــک بـهــــر پسـر ، از تــــاب رفـتـــــه
مَـلَــک بـهــــر پـــدر ، در تـــاب تفـتـــــه

پســر ، ممـنـــون پـنــــدار پـــــدر بــــود
پـــدر ، مجـنــــون ایـثـــــار پســر بــــود

پسـر چشـمـش بـــه روی بــــاب روشــن
پــــدر قـلبــش از آن مهـتـــــاب روشــن

بـنـــاگـــه دیــده بسـت آن نـــور دیـــده
که گــویـی، در سیـــاهـــی شد سپیـــده

علــی چون گــل شـدی پــرپـــر به گـلزار
چو بلبـل شـد حسین از هجــر گــل ، زار

بگفـتـــــا بـــا بنــی هـــاشـــم بـــه زاری:
علـــی را بـُــــرده در خیمـــــه ز یـــــاری

مـــن از داغ علـــی، طــــاقـــت نــــدارم
کــــه او را جـــــانـــب لـیـــــلا بـیـــــارم

پس از او زنــدگـی بـر مـن حـــرام است
کــزیـن پس کـار عمـــر مـن تمـــام است

پـس از مـرگ علـــی روزم بُـــوَد شــــام
رسـیـــدم آفـتـــاب عـمــــر ، بـــر بـــــام

خـــدایـــا شــد علـــی اکـبـــر ز دســـتم
چـو مـن پـــاینــــده بــر عهــــد الســـتم

ببــین یـــارب تـــو گـــل افشــانــی مــن
قبـــول از مــن نمـــــا قــــربـــانــی مــن

فـرســـتادم به سـویـت اکبــــر خـویـش
شـبــــیـه کــــامـــل پیــغمبــــر خـویـش

غمـت (شمس قمی) را کــرد مــدهــوش
مکـن در محشــرش هــرگــز فــرامــوش

شادروان سید علیرضا شمس قمی

1343

مرا ز فرقت روی تو صبر و تاب نباشد

(معراج نی)

مرا ز فرقت روی تو صبر و تاب نباشد

که جز فراق تو ام هیچ اضطراب نباشد

به شام هجر تو زینب اگر خرابه نشین شد

چو حال خواهر غمدیده ات خراب نباشد

سَرت! چو کرد به معراج نی، تلاوت قرآن

چرا که گیسویم از خون سر خضاب نباشد

چو آفتاب رُخت! بر فراز نی بدرخشید

چگونه خواهر ازین داغ دلکباب نباشد

عیادت اسرا آمدی خرابه و دیدی...

کسی نبود کزین غم در التهاب نباشد

خوش آمدی به خرابه به دیدن اسرا لیک

اگر (رقیّه) ز شوق رخ تو خواب نباشد

به رونمای تو جان داد در خرابه رقیّه

که ماهتاب؛ مجزّا از آفتاب نباشد

رقیّه دید چو رویت به نوشخواب ابد شد

که در اسارت کفّار لاکتاب نباشد

تو آن حسین شهیدی که در مقام شهادت

کسی به قدر و جلالت ز شیخ و شاب نباشد

حقیقت تو برادر! بود چو مهر درخشان

که آفتاب، نهان در پس سحاب نباشد

زمانه منقلب از غربت و اسارت ما شد

جز این نتیجۀ این سرخ انقلاب نباشد

جفا و ظلم یزید پلید نیست عجب چون

جز این توقعی از نطفه ی شراب نباشد

نشسته ایم به روی تراب، کنج خرابه

که این خصیصه جز از آل بوتراب نباشد

«عیال شاه خراباتیان خرابه نشین شد

چگونه حال خراباتیان خراب نباشد»

رثای (شمس قمی) سوخت جان عالم و آدم

که دیگرش غمی از محشر و حساب نباشد.

زنده یاد سید علیرضا شمس قمی

https://telegram.me/shamseqomi

منم بی بال و پر مرغی که کنج لانه خاموشم

"زبانحال حضرت رقیه (س) در شام"

(گوشه‌ی ویرانه)

منم بی بال و پَر مرغی که کنج لانه خاموشم
ز بیم دام صیّاد و ز کید دانه خاموشم

منم شهدخت شاه دین که از جور یزید دون
ز تخت بخت افتادم ولی شاهانه خاموشم

رقیّه ، دختر سالار دشت نینوا هستم
که از بیداد پور کافر مرجانه خاموشم

مرا مرگ پدر ، افسانه‌ای باشد توان فرسا
که افسون گشتم و از وصف آن افسانه خاموشم

پی کالای وصلش، نقد جان خویشتن دادم
چو دیدم گنج خود را گوشه‌ی ویرانه خاموشم

شبی کز خواب خوش برخاستم در کنج ویرانه
بدیدم رأس خون آلوده‌ی جانانه خاموشم

یزیدم کرد مهمان رأس باب آورد در پیشم
از آن مهمان نوازی های نامردانه خاموشم

به بزم مدعی جام شهادت نوش جان کردم
چو بر پیمان خود دارم به لب پیمانه خاموشم

چراغ عمرم از باد حوادث شد خموش امّا
چه پنهان از شما کز طعنه‌ی بیگانه خاموشم

زدم مُهر خموشی بر لب و خون ميخورم از غم
که همچون غنچه‌ی نشکفته در گلخانه خاموشم

گر از داغ پدر چون (شمس قم) سوزد تن و جانم
ز شمع عشق می‌سوزم که چون پروانه خاموشم

زنده یاد سید علیرضا شمس قمی

تا شهنشاه شهیدان ز حقیقت دم زد

(اَلسَّلٰامُ عَلَیْكَ یٰا اَبٰاعَبْدِاللّٰهِ الْحُسَیْن)

(کشتی نجات)

تا شهنشاه شهیدان ز حقیقت دم زد
آتش عشق حقیقی به دل عالم زد

شاه احرار جهان در ره عشق ابدی
هرکجا رفت ز معشوق حقیقت دم زد

قائد اعظم اسلام حسین بن علی
رایت عدل به بام فلک اعظم زد

میر میدان فضیلت به هواداری دین
در صف ماریه بر رغم عدو پرچم زد

مدعی خواست که آگه شود از عالم عشق
تیغ حق گشت عیان ، گردن نامحرم زد

نوح کشتی نجات از ره اخلاص عمل
بهر آزادی دین ، یکدله دل بر یم زد

با یَدِ فضل و کرم پور یداللَه نه عجب
مشت حق بر دهن دشمن دین محکم زد

یکسره کرد فدا خیل جوانان حرم
پشت پا بر همه اندوه و ملال و غم زد

ز اثر خون گلوی علی اصغر، گل عشق
بر جراحات دل مضطر خود مرهم زد

حرمله حنجر اصغر بدرید و تیرش
زو گذر کرد و به قلب نبی اکرم زد

عاقبت کرد فدا جان به ره عزت دین
داغ این واقعه بر قلب بنی آدم زد

مظهر جود و کرم جان به ره جانان داد
خط بطلان ز سخا بر کرم حاتم زد

شجر دین چو ز خون گلویش یافت ثمر
ریشه ی ظلم ، ز بستان جهان کم کم زد

کاخ بیداد فرو ریخت چو با تیشه‌ی عدل
دستگاه خلل و کفر و ستم ، بر هم زد

بر سر بام جهان کوفت درفش توحید
بعد از آنی که به دل ها شرر ماتم زد

ظلم و بیداد چو بنمود یزید بَدکیش
نام او دهر ، ردیفِ پسر ملجم زد

(شمس قم) چونکه بوَد نوحه‌گر آل عبا
کوس آزادگی و فخر ، به مُلک جم زد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی