چرخ قضا و قدر همت والای ماست

(سعی و عمل)

چرخ قضا و قدَر همت والای ماست
گردش دور فلک عکس تمنای ماست

گنبد مینا اگر جام‌ میِ حکمت است
نقش ضمیرش عیان در دل مینای ماست

دایره‌ی ارض اگر بر تو و من شد محیط
نقطه ی تکوین آن رد کف پای ماست

گر که نبود این جهان مقتضی حال ما
گردش آن از چه رو عین تقاضای ماست؟

دست قضا، پای چرخ، چشم فلک، گوش عرش
عاریت وَهم و جهل از پی اغوای ماست

ترک جهان کافری‌ست ترک هوا بایدت
ورنه به حکم ازل مُلکِ جهان جای ماست

موسیِ عِمران اگر ، معجز بیضا نمود
مشعل دین و خرد خود ید بیضای ماست

فتوی دونان بوَد روزی هر روزه مفت
سعی و عمل روز و شب حاصل فتوای ماست

(شمس قمی) غیر جهد بهره ز دنیا مخواه
بلکه کلید جِنان دست توانای ماست

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چو دام گیسویت را شانه روی شانه می ریزد

(دیوانه عشق)

چو دام گیسویت را شانه روی شانه میریزد
ز خال هندویت از بهر صیدم دانه میریزد

نوای چنگ میگردد خموش از تار گیسویت
چو تار مویی از زلفت ز چنگ شانه میریزد

دلم پروانه وش بر طوف شمع عارضت پر زد
که اکنون زآتشت پر همچنان پروانه میریزد

سحاب دیدگان در دشت رخسار از غم هجرت
همه شب تا سحرگه گوهر یکدانه میریزد

به پیمان وفاداری بود ساقی کنون باقی
که پی در پی به عشقت باده در پیمانه میریزد

صفای قلب عارف را بنازم کز پس مستی
برون سجاده و دلق از در میخانه میریزد

ز بعد قرن‌ها بنگر جنون و عشق مجنون را
که برگ بید مجنون از همان افسانه میریزد

الا صیاد بر مرغ دلم رحمی که مژگانت!
پیاپی تیر ، بر این طایر بی لانه میریزد

گریزان‌ست خلق از کذب شیخ و خدعهٔ زاهد
که چون برگ خزان، بر درگه بتخانه میریزد

ز سحر سامری بیمی ندارد معجز موسی
که نادان آبرویش در بر فرزانه میریزد

منم (شمس قمی) دیوانهٔ عشقت که صد عاقل
سرشک از دیدگان بر حال این دیوانه میریزد .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

در جهان آدم آزاده بدون غم نیست

(داروی مَحبّت)

‌در جهان، آدم آزاده بدون غم نیست
گر بدون غم و اندوه بوَد آدم نیست

‌آدمی گشته عجین با غم و مِحنت ز ازل
زین‌سبب آدم اگر هست بدون غم نیست‌

‌جای حق در دل بشکسته و غمدیده بود
طوف این کعبه کن آن کعبه چنین خرّم نیست

‌مَرهم زخم، بسی هست و دل غمزده را
غیر داروی محبت به جهان مرهم نیست

‌یار بسیار بوَد یارِ وفادار کم است
دوست افزون ز شمار است ولی مَحرم نیست

‌صوفی و مرشد و درویش بسی هست ولی
عارف واقف و روشندل و صاحبدم نیست

‌ترک آمال جهان، مسلک فقر است اما
آنکه از سر بنهد تاج، بجز ادهم نیست

‌چونکه روزی همه روز از کرم دوست رسد
بِخردان را سخن از روزی بیش و کم نیست

‌اهل جود و کرم و بذل و عطا بسیارند
لیک در رتبتِ اکرام ، یکی حاتم نیست

‌انبیا گرچه همه راهنمای بشرند
منزلت، حسن ختام است که جز خاتم نیست

‌سالکان را نه عجب گر نفسی جانبخش است
بهر احیای دل ِ مُرده، مسیحادم نیست

‌جام و جمشید به تاریخ جهان بسیار است
در جهان‌بینی و تحقیق چو جام جم نیست

‌زآن دلیران که به پا خاسته‌اند از زابل
رزمجوی یل پیکار، به‌جز رستم نیست

‌بی پدر زادن و دعوی نبوّت کردن -
مادری پاک بباید که به‌جز مریم نیست

‌مَردِ آزاده چنان سرو سَهی راست بوَد
تاک‌سان در قدم هر کس و ناکس خم نیست

‌کاخ دین گشت خراب از اثر تیشه‌ی کفر
چون که ارکان مسلمانی ما محکم نیست

‌(شمس قمّی) چو غزل، بافتِ طبع سخن است
آن‌قدَر نازک و سخت است که ابریشم نیست .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ای بت بیوفای من ترک وفا نمی‌کنی

(جلوه چرا نمی‌کنی؟)

ای بـت بیـــوفــــای مــن گــرچــه وفـــا نمــی‌کنـی
در عجبـم که بیش ازیـن جــور و جفـــا نمــی‌کنـی

چشـم تــو فتـــنه‌ی زَمـن صــید تــو آهـــوی ختـن
تیــر مـــژه بـه قـلب مــن از چـه رهـــــا نمــی‌کنـی

تیـــر نگـــــاه ، دلبــــرا...! بـــر دل مــن بکــن رهـــا
سعی کـن و مــزن خطــا گرچـه خطــــا نمــی‌کنـی

مشـک تتـــار ، مـــوی تـو مــاه سـپهـــــر ، روی تـو
زهــــره به جستجوی تـو جـــلوه چــرا نمــی‌کنـی؟

لعـــل تـو چشمـه‌ی بقـــا تشـنه چو خضر ، قلب ما
آب بقـــــا ، روان چـــــرا جــانـب مــــا نمــی‌کنـی؟

زاهـــد خـــرقـه پـوش را گــو : کـه مپـــو ره ریـــا
در عجبـــم کــزین خطــا از چـه حیــــا نمــی‌کنـی؟

باد صـبا تو چون سروش گـوی به پیــر مِی‌ فروش
دَرد مـــریـض دُردنـــوش از چـــه دوا ، نمــی‌کنـی؟

زاهــد و زهــد ، ما و مـی بـــاده ز مــا ، ریـــا ز وی
مسـتی عمـــر گشـت طی تـــرک ریـــــا نمــی‌کنـی؟

سـاقـی گـلعـــــذار کــو؟ بـــاده‌ی خوشگــوار کــو؟
مــأمـن کــوی یـــار کــو؟ گــر کـه اِبــــا نمــی‌کنـی

ای بـت شـوخ عشـوه‌گـر مــــزرع عشـق مــن نگــر
هجــر تــواش بـوَد ثمــر زآنکـــه وفـــــا نمــی‌کنـی

(شمـس قـم) از ره وفـــا جـان به رهـت کند فـــدا
هجـــر تــو ام بــوَد بـــلا دفــــع بـــــلا نمــی‌کنـی؟

شادروان سید علیرضا شمس قمی

جز تو ای دوست ندارم به جهان یار دگر

( دایره ی عشق)

جز تو ای دوست ندارم به جهان یار دگر
نبوَد جز تو مرا ، دلبر و دلدار دگر

گر توام یار شوی باک ندارم ز رقیب
بیمم آن است مبادا که شوی یار دگر

اشک غم بر قدمت ریزم از آن روی که نیست
گهر اشک مرا جز تو خریدار دگر

بارها شد الفِ قامتم از هجر تو دال
وه که از بار غمت گشت کمان، بار دگر

کارگاهی‌ست جهان هر که به کاری سر گرم
و مرا نیست بجز عشق رخت کار دگر

نقطه ی دایره ی عشق حبیبم که بوَد
رسم افکار من از گردش پرگار دگر

فسق و زهد من و زاهد شود آن روز عیان
کاین دو کالا برود بر سر بازار دگر

عاری از عشق چه داند که برِ پیر خرد
عارفان راست در این مرحله کردار دگر

(شمس قمّی) نزند دم بجز از مدحت دوست
طبع وی را نبوَد قدرت گفتار دگر

شادروان سید علیرضا شمس قمی

بتوانی ار ز خاطر خود رفع غم کنی

(سعی و عمل)

بتوانی از ز خاطر خود رفع غم کنی
دانی ز خلق رفع ملال و الم کنی

منع رطب اثر نکند گر خوری رطب
غمگین کجا ز غمزدگان رفع غم کنی

پاینده باشدت به جهان نام نیک اگر
بر توده ی فقیر ز شفقت کرم کنی

بهر رفاه و خدمت مردم بکوش تا
خود را به پیش خلق جهان محترم کنی

غافل مشو که جور و ستم بر خدا شود
بر یک وجود زنده چو جور و ستم کنی

نبوَد روا ستم به بنی نوع خویشتن
دور از فتوت است که صید حرم کنی

چون نیست غیر کوشش خود حاصلی تو را
نابخردی‌ست گر گله از بیش و کم کنی

با تاج و تخت فقر و قناعت خطا بوَد
گر آرزوی تاجِ کی و تخت جم کنی

(شمس قمی) خلاف شرافت بوَد اگر
در زیر بار سعی و عمل پشت، خم کنی

شادروان سید علیرضا شمس قمی

آن شب که نهادی لب لعلت به لب جام

(سوخته‌ی هجر)

آن شب که نهادی لب لعلت به لب جام
برداشتی از جام جهان پرده ی ابهام

من محو تماشا شدم و مست جمالت
تو مست شراب و لب لعلت به لب جام

گفتم که بگیرم ز لبت کام دل خویش
گفتی که محال است بگیری ز لبم کام

هر کس که چو پروانه بوَد عاشق شمعی
باید که شود سوخته ی هجر سرانجام

دلداده و شیدایم خود مذهبم این است
سرگشته و رسوایم و از عشق تو بدنام

برگو چه شود همسر خاری شوی ای گل!
همسایهٔ خاری شوی ای سرو خوش اندام

ما هرچه بگوییم بوَد صدق و حقیقت
زیرا نبوَد حرف رقیبان به جز اوهام

من خامم و این‌سان غزل پخته سرودم
گر پخته شوم پخته ی عشاق شود خام

ای (شمس قمی) چاره بجز صبر نباشد
زیرا که بوَد صبر ، کلید فرج عام

شادروان سید علیرضا شمس قمی

1330

چو اهل زهد ریا خائن و بلاخیزند

(پیر طریق)

چو اهل زهد ریا خائن و بلا خیزند
به رغم اهل صفا سخت فتنه انگیزند

پی بزرگی و تحکیم تخت و مسند خویش
به مکر و شیطنت و خدعه دست آویزند

همیشه با سفها هم‌نشین و هم‌صحبت
هماره با فضلا دشمن اند و بستیزند

خِرد چو یار بوَد نیست غم ز اهل ریا
که صد سپاه به آزار ما برانگیزند

مجاهدان فضیلت ز کید نهراسند
فداییان حقیقت ز دیو نگریزند

مطالبان حقایق به‌طور علم و عمل
ز ظلمت شب و آوارگی نپرهیزند

بیار باده ی عرفان که سالکان طریق
به غیر پیر خرد با کسی نیامیزند

مرید پیر طریقم که در طریق عمل
به دامنش همه دست طلب در آویزند

ز زاهدان ریایی بری‌ست (شمس قمی)
که جمله کاذب و فتان و مفسدت خیزند

شادروان سید علیرضا شمس قمی

گرچه خارم نیست پای هر گلی مأوای من

(درد نهان)

گرچه خارم نیست پای هر گلی مأوای من
زیر پایت جای دارم ای گل حمرای من

کِشته ی آمال من خشکید در صحرای عشق
رحمتی بر جان من، ای ابر گوهر زای من

قد سروم ‌شد کمان از هجر آن سرو روان
سرفرازم کن دمی ای سرو بی همتای من

دارم اندر سایه‌ات ای گل! هزاران زیب و فر
بر فلک دارد شرف، از فرّ مهرت جای من

در طواف شمع رخشان رخت پروانه وار
پر زند از شوق وصلت قلب بی پروای من

لعل نوشت چشمه ی آب بقا باشد مرا
سوی تو پویا بوَد لب‌های خضرآسای من

در بیابان طلب مجنون و سرگردان شدم
در رهت خون می‌چکد از پای غم پیمای من

سوز دل کردم نهان از بیم طعن حاسدان
ای عجب شد آشکار این داغ از سیمای من

عاشقان را نیست سودایی بغیر از سوز و ساز
با سواد بخت، سودم هست در سودای من

روزها شب کردم از هجر تو با رنج و محن
تا که شد هر روزم از اندوه چون شب‌های من

آتشی در سینه دارم چون شهاب طور عشق
پور عِمران ، گو که بیند پرتو سینای من

(شمس قمّی) گشت در چرخ محبت مشتری
بر جمال انورت ای کوکب رخشای من

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ظلمت شب سپری گشت و سحر نزدیک است

(اَللّهُمَّ عَجّلْ لِوَلیّكَ الفَرَج)

«مژده ی رحمت»

ظلمت شب سپری گشت و سحر نزدیک است
ناله ی دل ، به فلک رفت و اثر نزدیک است

ای‌ دل از هجر مکن شکوه رسد وقت وصال
که شب صبر تو را صبح ظفر نزدیک است

دل بی‌صبر مرا وصل تو همچون خورشید
دور دست است ولیکن به نظر نزدیک است

کاروانا...! چه غم از بار گران و رَه دور؟
شوق دلدار به دل دار ، سفر نزدیک است

چند در وادی حیرت شده در خوف و رجا
قبس عشق ، فروزان و شجر نزدیک است

کام فرهاد شد از تلخی هجران ، شیرین
چو بُوَد عشق، حقیقی به شکر نزدیک است

تشنگان را که شده محو سراب باطل...
مژدهٔ رحمت حق دِه که مَطر نزدیک است

فجرِ توحید دمید از افق عشق و امید...
دفع کفر و ستم و فتنه و شر نزدیک است

وعده ی نصر من اللَّه ، که بود مژده ی فتح
البشاره که قریب است و دگر نزدیک است

عالمی در رَه ارباب نظر ، منتظرند
که وفاداری ارباب نظر نزدیک است

رنجه از رنج ز مستان ، نشود برزیگر
که بهار آید و تحصیل ثمر نزدیک است

شهر علم است رسول و درِ این شهر علی‌ست
فیض دیدار بَرد هر که به در نزدیک است

با ولای علی و آل (ع) بجو راه نجات
کاین خبر فوز عظیم است و خبر نزدیک است

(شمس قم) را چو به دل ، نور ولایت تابید
ظلمت شب سپری گشت و سحر نزدیک است

شادروان سید علیرضا شمس قمی