درون سینه ی خود آسمانی کرده‌ام پیدا

(برج تولا)

به شام غم چو از آن مَه نشانی کرده‌ام پیدا
ز انوار جمالش، کهکشانی کرده‌ام پیدا

به محنت‌خانه‌ی دل چون تجلّی کرد رخسارش
درون سینه‌ی خود آسمانی کرده‌ام پیدا

چو شبنم هر سحر بر خاک کویش میزنم بوسه
که از شب‌زنده‌داری، آستانی کرده‌ام پیدا

به دفع دیو شهوت، رستم آسا روز و شب راندم
که با رخش اطاعت، هفت خوانی کرده‌ام پیدا

نیازی نیست بر لاهوت چون در خلوت ناسوت
ز تنهایی مکان لامکانی کرده‌ام پیدا

به جز غم همدم مَحرم نباشد در سرای دل
درین خلوت، مبارک میهمانی کرده‌ام پیدا

ز جور حاسدان گر دردمند و ناتوان گشتم
به یمن داروی عزلت، توانی کرده‌ام پیدا

جدا از جمع گشتم معتصم بر حبل گیسویش
ز وحدت بین چه محکم ریسمانی کرده‌ام پیدا

من آن مرغ گرفتارم که در کنج قفس شادم
چو دور از جور صیاد آشیانی کرده‌ام پیدا

ز قحط همزبان همدل از بهر زبان دل
ز دیوان ادیبان، همزبانی کرده‌ام پیدا

نخواهم ساقی و ساغر که در میخانه‌ی وحدت
میِ جان‌پرور و پیر مغانی کرده‌ام پیدا

بوَد از پرتو شمس ولایت نور (شمس قم)
چو در برج تولا ، عزّ و شانی ‌کرده‌ام پیدا

شادروان سید علیرضا شمس قمی

داروین گفتا بشر از نسل میمون بودہ است

https://uploadkon.ir/uploads/1da309_25داروین-گفتا-بشر،-از-نسل-میمون-بوده-است.jpg

(فرضیه‌ی چارلز داروین و قواعد علم ژنتیک و دین)

«فرضیه‌ی باطل»

داروین گفتا بشر از نسل میمون بودہ است
تا تکامل یافته شکلش دگرگون بودہ است

انتخاب اصلح و رمز بقا ، شرط محیط
در توارث علت تکمیل میمون بودہ است

احتیاجات محیطش کردہ ناطق، زآن سپس
کم شدہ عضوی ز اعضایش که افزون بودہ است

بعد از آن گوید کز آن میمون نمی‌باشد اثر
بلکه تکمیلش ز یک فرضیه مشحون بودہ است

فرضِ داروین، جهل و خبط است و جنون زیرا که او
با همه عِلم از حدود عقل، بیرون بودہ است

گرچه «چارلِز داروین» اندر سماوات علوم...
اختری رخشندہ چون ناهید و نپتون بودہ است

لیک در دریای موّاج طبیعت، ز اشتباہ...
زورق فرضیه‌اش مغروق و وارون بودہ است

گر اثر نبوَد ز میمونِ تکامل یافته...
داروین پس ازچه زین افسانه افسون بودہ است

عِلم طب، فرضیه‌اش را باطل و مردود ساخت
چونکه فرق آدم و میمون، ژن و خون بودہ است

تجربیات ژنیتیک اطبّای جهان...
کردہ ثابت داروین بر عقل، مدیون بودہ است

صورتاً موجود زندہ خوپذیر است از محیط
سیرتاً ثابت بوَد آن‌سان که معجون بودہ است

شکل ظاهر را دهد تغییر، تأثیر محیط
نی حلزون بالن و بالن حلزون بودہ است

باطن موجود باشد تابع قانون ارث
ورنه ظاهر، تابع اوضاع مسکون بودہ است

در توارث، ژن کند تأثیر، نی شرط محیط
معتقد بر این حقیقت هم سیمپسون بودہ است ۱

بعدِ داروین هم خطا گفتند در تبدیل نوع
کز حدوث یک جهش یعنی موتاسیون بودہ است ۲

کشف آثار فسیل عهد چارم کردہ فاش
خلق آدم پیش از آن مفقودہ میمون بودہ است

آدم عهد چهارم را نباشد نقص خلق
چونکه کامل خلقتش بی‌چند و بی‌چون بودہ است

داروین هم بر سرِ بازار عِلم و اکتشاف
با چنان فرضیه‌ی بی مایه، مغبون بودہ است

اصل انواع غلط، کز داروین شد منتشر
گشته منسوخ و چون او در خاک مدفون بودہ است

میکرب جهل طبیعی مذهبان، چون داروین
ویژہ بر نسل جوان، مهلک چو طاعون بودہ است

کردہ تحقیر و اهانت، بر مقام آدمی
چون به تعیین نژادِ خویش، مادون بودہ است

صورت میمون و آدم چون کمی باشد شبیه
داروین بر اشتقاق آن دو، مظنون بودہ است

شکل ظاهر، حجّتی بر اشتقاق آن دو نیست
زآنکه عقل آدم از میمون بس افزون بودہ است

چون بشر پیش از تمدن، با توحش زیسته
شکل و اندامش چو میمون غیر موزون بودہ است

زین تشابه، داروین در اشتباہ افتادہ است
زآن‌سبب فرضیه‌اش ناقص چو میمون بودہ است

در همین عصر تمدن، چهر نازیبا بوَد
کاو مقیم جنگل و صحرا و هامون بودہ است

لیک با اندک تشابه نیست شرط عقل و عِلم
تا کسی گوید بشر، از نوع میمون بودہ است

شیر هر حیوان به جز میمون به انسان ساخته
زین تناقض فرضِ داروین رأی مجنون بودہ است

از چه میمون‌های فعلی بی تکامل مانده‌اند
کآن تحول شامل یک عدہ میمون بودہ است؟

آدمی سیر تکامل کردہ در معنی و عِلم
لیک اصل خلقتش کامل چو اکنون بودہ است

یا چنان فرضیه، ناقص بودہ یا از روی جهل
یا سپاہ عِلم را نوعی شبیخون بودہ است

داروین و پیروان مکتب مردود او...
مغزشان گویا تباہ از خمر و افیون بودہ است

ورنه مَرد بخرد و دانشور صاحب کمال
کی پذیرد آدم و بوزینه، مقرون بودہ است

حلقه‌ی مفقودہ‌ی میمون فرض و احتمال
هست موهوم و به سجن وهم مسجون بودہ است

نسل ما باشد چو از میمون، مسیح از نسل کیست؟
آنکه تولیدش بدون باب و حمدون بودہ است

حق چو بر مریم دمید از روح خود نبوَد عجب
گر از اول خالق آدم، همیدون بودہ است

قصه‌ی عیسیٰ به انجیل است و داروین با خضوع
پیرو انجیل و آن احکام و مضمون بودہ است

پس مشیت بودہ کز آغاز خلق بوالبشر
صورت و اندام و وضع ما بدین‌گون بودہ است

آدمی از نسل آدم باشد و آدم ز خاک
نصّ قرآن است و امر حیّ بیچون بودہ است

آیه‌ی یک از «نسا» هفتاد و یک برخوان ز «صاد»
تا بدانی داروین، بی دین و ملعون بودہ است

منکر آیات قرآن، کافر مطلق بوَد
گر به‌دانش چون انشتین و ادیسون بودہ است

تاج «کرّمنا بنی آدم» به دست روزگار
بر سرِ ما از نخستین روز، موزون بودہ است

زآنکه «فضّلناهُم» آمد تا مقام آدمی...
پس دگر سیر تکامل بهر او چون بودہ است

خالق از خلق بشر بر خویشتن تبریک گفت
وز چنین منت، بشر بالفطرہ ممنون بودہ است

اَحسن الخالق ازین خلقت به خود فرمودہ حق
گوییا خالق بر این مخلوق، مفتون بودہ است

چون بشر، اشرف بوَد بر جمله مخلوق جهان
در برِ این موهبت ز آغاز، مرهون بودہ است

حق‌شناسی در نهاد آدم از روز الست...
مستتر مانند مروارید مکنون بودہ است

نور عقل و مَعرفت کاندر وجود ما بوَد
پرتوِ حق است و زآن تابندہ کانون بودہ است

خلقت آدم به فرمان الهی از نخست...
در کمال و مَعرفت، خلقی همایون بودہ است

دستگاہ آفرینش درخور تغییر نیست
کز ثبات عدل و حکمت، حکم قانون بودہ است

نقض بر نظم و ثبات آفرینش ابلهی است
کاین خیالات خطا از مَردم دون بودہ است

(شمس قمّی) گردش این چرخ و مخلوقات خلق
بودہ ثابت تا که این گردندہ گردون بودہ است.

شادروان سید علیرضا شمس قمی
1350

۱ـ سیمپسون (جورج گیلورد) محقق ژنیتیک امریکایی
۲ـ موتاسیون، یا جهش، یک تغییر ژنتیکی است

چشمان و ابروی نگار آن می‌کَشد این می‌کُشد

(شراب جان فزا)

چشمان و ابروی نگار آن می‌کَشد این می‌کُشد
زنگی و تیغ آبدار ، آن می‌کشد می‌کُشد

مستانه چشمان سیه، عاشق کش آن تیر نگه
فرزانه وش دیوانه وار ، آن می‌کشد می‌کُشد

عشقش کشد بی اختیار ، هجرش کشد زار و نزار
آوخ که عشق و هجر یار آن می‌کشد این می‌کُشد

زلفش کمند دلسِتان ، مژگان او قَتّال جان
صیاد و ترک و نیزه را آن می‌کشد این می‌کُشد

بر گِرد گنج روی او ، پیچیده مار موی او
دل کُشتهٔ گنج است و مار آن می‌کشد این می‌کُشد

مهرش شراب جان‌فزا ، قهرش شرنگ جان‌گزا
گه مست مست و گه خمار آن می‌کشد این می‌کُشد

رخساره ی زیبای او ، مژگان خون پالای او
لطف گل است و جور خار آن می‌کشد این می‌کُشد

(شمس قمم) دیوانه‌ات ، پابند دام و دانه‌ات
شد زلف و خالت جانشکار آن می‌کشد این می‌کُشد

شادروان سید علیرضا شمس قمی

فغان ز مردم بیدادکیش عصر اَتم

(کجروی)

فغان ز مردم بیدادکیش عصر اَتم
امان ز حیله و تزویر بدمنش مردم

گریخت باید ازین قوم و زهر نخوتشان
که بخردان بگریزند از دُم کژدم

اگرچه کژدم کجرو کشنده است ولی
ز کژدم‌اند بَتَر ، خلق کجروِ بی دُم

درین دیار که جز رنگ و ریب و شائبه نیست
به هر که یار شوی دارد از خیانت سُم

صفا به مُکنت و مال و منال نیست، که هست
گهی شرافت کرباس را بر ابریشُم

به کهنه‌جامه به چشم ادب نگر که بسا
هنر نهفته بوَد کهنه‌جامه را در کُم

صفاست اهرم سیر تعالی انسان
ز جا نجنبد شیءِ ثقیل ، بی اهرم

صفای دوست بهْ از باده می‌کند سرمست
چو لعل و چشم و دهانش می است و ساغر و خُم

اگر رفیق شفیق است دوری‌اش غم نیست
که هست ساکن قم یا مقیم گشته به رُم

دو یار همدم و همخوی و همزبان خوش‌تر
به صدهزار جلیس دو روی نامردُم

به اسم ، لیموی عمّان و جهرم است یکی
ولی دو لیموی عمّان ، بهْ از همه جهرم

به نفع صلح بشر گر اَتم بوَد نیکوست
وگرنه کرده انشتین خطا ز کشفِ اتم

مریض اگرچه امید شِفا بوَد او را
چه حاجت است به تزریق خونِ غیر و سِرُم

کسی که ایده و اندیشه‌اش بوَد باطل
نه جرم بر پدر است و نه اعتراض به اُم

تعالی ِ بشر از مِهر و گویش نیکوست
زوال خلق ز بدخویی است و اولتیماتوم

هرآنکه صاحب علم و صفا و صدق بوَد
چه در حضیض کند جا چه گنبد طارُم

هرآنکه را هنر و دانش است (شمس قمی)
چه فرق جامه نمد شد و یا خز و قاقُم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

نوای زهره ی چنگی بود نوازش گوشم

(زنده‌ی ابدی)

چو از ازل به خیال رخت به جوش و خروشم
الی الابد به ره عشقت ای نگار بکوشم

مرا به آب بقا تا به کی فریب توان داد
که زنده ی ابدی در کنار آن لب نوشم

نه شوق بادهٔ دوشم نموده مست که امشب
ز پا فتاده ی عشقم اسیر آن بر و دوشم

اگر چه واله و دیوانه ام به وادی هجران
به راه وصل عزیزان قسم به عشق بهوشم

رسیده شهرت و آوازه‌ام اگرچه به گردون
در آستانه ی عشق رخت خمود و خموشم

درآن دمی که رقیبم هوای کوی تو دارد
چرا بر آتش غیرت سپندسان نخروشم

شدم به میکدهٔ عشق چونکه مست جمالش
حرام باد مِی کوثرم اگر که ننوشم

مرا به مکر رقیبان ، فروختی و ندانی
تو را به جنت و حور و قصور آن نفروشم

لباس فقر و قناعت چو گشته ساتر جانم
قبای اهل ریا را به جان دوست نپوشم

چو بانگ منکر واعظ دهد به گوش من آزار
نوای زهره ی چنگی بود نوازش گوشم

دگر نصیحت ناصح چه سود (شمس قمی) را
که ترک عشق نگویم ، نصیحتی ننیوشم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

گر عارفان به قبله ی فیض تو رو کنند

(جام فراغت)

گر عارفان به قبله ی فیض تو رو کنند
زاشک بصر طهارت و از خون وضو کنند

آنانکه آب چشمه ی حیوان چشیده‌اند
از لعل نوش او ، طلب آبرو کنند

عکس‌اش به روی آینه ظاهر نمی‌شود
آیینه را به آینه کی رو به رو کنند

دلمردگان که از نفس‌اش زنده می‌شوند
کی معجز مسیح ، دگر آرزو کنند

عشاق را به نزد رقیبان خجل مکن
کز بیم طعنه گریه نهان در گلو کنند

رندان کجا کنند به یک ساغر اکتفا
گر صوفیان علاج خمار از سبو کنند

دردی‌کشان که طالب جام فراغت‌اند
در پیشگاه پیر مغان ، جستجو کنند

اهل ریا شوند ز جرم و گناه ، پاک
با می اگر غبار گنه ، شستشو کنند

(شمس قمی) چو طالب فیض‌اند عارفان
باید به خاک درگه محبوب ، رو کنند

شادروان سید علیرضا شمس قمی

جهان را از گل عصمت معطر می‌کند یوسف

(حسن یوسف)

ز صورت ، گر که عالم را ، منوّر می‌کند یوسف
به سیرت بیشتر در دهر محشر می‌کند یوسف

ز حسن صورت و سیرت که نقاش ازل دادش
به مصحف شرح حال خود مصوّر می‌کند یوسف

به چاه از رشک اِخوان سیه دل شد ولی روزی
بسی دلجویی از آن ده برادر می‌کند یوسف

نه تنها گشت مجذوب زلیخا زآن رخ زیبا
که جمعی را از آن جذبه مسخّر می‌کند یوسف

معاذالله ، ز تزویر زلیخا گفت از پاکی
زهی تقوا که نفرت زآن بداختر می‌کند یوسف

گواه بی‌گناهی چون نبودش حق شدش یاور
که ناگه کودکی در مهد ، داور می‌کند یوسف

به زندان عزیز مصر ، صابر بود و بس شاکر
که خود را بر عزیز مصر ، مهتر می‌کند یوسف

اگر افسرده شد آن عارض گلفام از تهمت...
جهان را از گل عصمت معطر می‌کند یوسف

وجاهت با ملاحت جمع گشت و حسن یوسف شد
عجب مجموعه‌ای زیبا ، ره‌آور می‌کند یوسف

خدا گنج وجاهت ، گر به یوسف کرد ارزانی
به شکرش جامه‌ی تقوا به پیکر می‌کند یوسف

چو پاکان را رها سازد خدا از لغزش و عِصیان
به یک الهام غیبی ، ترک کیفر می‌کند یوسف

کند عشق حقیقی طَرد چون عشق مجازی را
تبرّی زآن هوسباز فسونگر می‌کند یوسف

درخت نفس سرکش را فکند و از سر غیرت
نهال حق‌پرستی را تناور می‌کند یوسف

چو پاک آمد برون از آزمون ، حق داد پاداشش
که خود را هم عزیز و هم پیمبر می‌کند یوسف

اگر روزی عجوزی با کلافی شد خریدارش
دگر روز ابتیاع هفت کشور می‌کند یوسف

به کنعان دیده‌ی یعقوب ، نابینا شد از هجرش
به مصر وصل، چشمانش منوّر می‌کند یوسف

دهد خالق مقام عزت و دولت بدان حکمت
که خود را از غلامی میر و سَرور می‌کند یوسف

نسازد حق مطلب را ادا چون طبع (شمس قم)
مرا معذور ازین طبع سبک سر می‌کند یوسف.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

خوش حالتی ست در دل شب‌ها گریستن

(گریستن)

خوش حالتی ست در دل شب‌ها گریستن
در خلوتی نشسته و تنها گریستن

وقت سحر به نالهٔ جانسوز خوش بوَد
در پیشگاه خالق یکتا گریستن

در انتظار قطره‌ای از ابر رحمتش
باید به حال ندبه دو دریا گریستن

بر کشتزار عشق و جوانی روا بود
بهر ثمر ، چو ابر گهرزا گریستن

مستانه کنج میکده باید چو عارفان
بر ساغر وصال ، چو مینا گریستن

گشتم کباب ز آتش هجرت ولی دریغ
سازد کباب ، شعله فزون با گریستن

بر سوز و ساز و محنت پروانه تا سحر
باید چو شمع ، بی غم و پروا گریستن

خندم گهی ز شوق و بگریم گهی ز يأس
یا خنده است قسمت من ، یا گریستن

(شمس قمی)! ز عشق وصال حبیب خود
خوش حالتی ست در دل شب‌ها گریستن

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ای که در محفل عشاق جهان شمع صفایی

تضمین غزل سعدی ـ (شمس قمی)

«مرآت خدا»

ای که در محفل عشاق جهان شمع صفایی
در شبستان دل غمزدگان نور و ضيایی
چهره پنهان مكن از من كه تو مرآت خدایی

«من ندانستم از اول كه تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن بهْ، كه ببندی و نپایی»


از ازل روی، به درگاه وصال تو نهادم
تا ابد نيز به عشق رخ دلجوی تو شادم
زانكه از مام به دلدادگی حسن تو زادم

«دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرایی؟»


جز تو ای دوست! دلم را به جهان نيست بهانه
روز و شب در طلب وصل توام خانه به خانه
هر كجا می‌نگرم نيست به غير تو نشانه

«ای كه گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما كجاييم در اين بحر تفكر تو كجایی؟»


آن سيه نقطه‌ی كنج لبت ای دلبر جانان!
عكسی از مردمک ديده‌ی من كرده نمايان
يا چو هندو كه مكان جسته لب چشمه‌ی حيوان

«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان
كه دل اهل نظر بُرد كه سرّی‌است خدایی»


چشم كوته نظران، آن رخ نيكوی، نبيند
بهْ، كه بدخواه چنان خال و خط و موی، نبيند
مدعی، كور كه آن چهره‌ی دلجوی، نبيند

«پرده بردار كه آيينه خود اين روی، نبيند
تو بزرگی و در آيينه‌ی كوچک ننمایی»


من گدای سر كوی توام ای شه! ز دل و جان
چشم شاهی ز گدای كرم خويش مپوشان
خوش بهانه‌است گدایی كه مگر جويمت آسان

«حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان
اين توانم كه بيايم به محلت به گدایی»


فرقت روی مهت كرده به پا شور قيامت
كن قيامی و به ياران بنما آن قد و قامت
يوسف ار یک نظرت ديد شود عبد و غلامت

«عشق و درويشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نكنم بار جدایی»


به یکی تيرِ نگه صيد تو شد اين دل شيدا
دل و جان باد حلالت، ببر ای دلبر زيبا
بس كه بردی دل شيدایی عشاق به يغما

«روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نيست كه ديگر بربایی»


هست عمری كه به عشق تو ره وصل تو پويم
در گلستان وفا هيچ گلی جز تو نبويم
غم‌زدا تر ز تو بر اين دل غم‌ديده نجويم

«گفته بودم چو بيایی غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيایی»


خانه‌ی دل شده از عارض مه فام تو روشن
بايد آن حسن شب افروز، ز بيگانه نهفتن
حاجت شمع نباشد چو تویی مشعله‌ی من

«شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه‌ی مایی»


شمع رخشنده به پيش رخت ای ماه درخشان!
همچو مه، مات بوَد در بر خورشيد فروزان
گر فروغ تو بتابد نبوَد شمع، نمايان

«كشتن شمع چه حاجت بوَد از بيم رقيبان
پرتو روی تو گويد كه تو در خانه‌ی مایی»


(شمس قم) گشت اسير تو و از جای نخيزد
روز و شب خون دل از هجر رخت از مژه ريزد
بعد دل، سوده‌ی جان را به سر راه تو بيزد

«سعدی آن نيست كه هرگز ز كمندت بگريزد
تا بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهایی»


دل كه باشد به هوای تو به كويت گذری ده
طاير سوخته پر را ز وفا بال و پری ده
سائل عشق تو باشم درم بيشتری ده

«خلق گويند برو دل به هوای دگری ده
نكنم خاصه در ايام اتابک، دو هوایی»

شادروان سيد عليرضا شمس قمی