ساقی بریخت زهر ستم در پیاله‌ام

(خون دل)

تا کرد مِی فروش، مِیِ غم حواله‌ام
ساقی بریخت زهر ستم در پیاله‌ام

از خوان روزگار به مهمانسرای عمر
شد خون دل به مطبخ حرمان نواله‌ام

از قیل و قال مدرسه آمد دلم به تنگ
تکفیر اگرچه می‌شوم از این مقاله‌ام

عمری خمار باده‌ی عشقم که مِی فروش
بخشد یکی دو جرعه شراب دوساله‌ام

گرید عسس به حالت جانسوز آه من
نالد جرس ز نغمه‌ی شبگیر ناله‌ام

فتوای من ز جمع حلال و حرام دهر
جز وصف باده نیست به فقه رساله‌ام

غسلم ز بعد مرگ سزد در خُم شراب
تا در عروق جان روَد آب غساله‌ام

خواهی چو دید خون دل غم نصیب من
بنگر به خاک مدفن و خونرنگ لاله‌ام

بخشیده جان به عشوه‌ی جانانه (شمس قم)
لوح دل است در خَم زلفش قباله‌ام

شادروان سید علیرضا شمس قمی

آمد چو طلعت رخت اندر نظر مرا

(غزال و غزل)

آمد چو طلعت رخت اندر نظر مرا
آمد هوای عشق وصالت به سر مرا

از روی ماه و عقرب گیسوی آن نگار
آمد به یاد ، فتنه‌ی دور قمر مرا

در زیر بار هجر تو ابرو کمان شوخ
واحسرتا ز غصه کمان شد کمر مرا

ترسم همی ز گندم خال آن بهشت‌روی
در کوی هجر خویش درآرد پدر مرا

چون شاخ میوه‌‌بخش به بستان زندگی
سنگ جفا به سر زده هر رهگذر مرا

افکار شوم عصرِ اَتم رنج می‌دهد
صد ره بتر ز مردم عصر حجر مرا

زاهد مرا به زهد ریایی مخوان که هست
از مکر زاهدان ریایی ، حذر مرا

تا همت است شیوه‌ی من در مسیر عمر
دیگر چه حاجتی به قضا و قدر مرا

شعر کهن شراب کهن مانَد و نداد
ساقی بزم شعر ، شرابی دگر مرا

(شمس قم) ار چه رام نگردد غزال تو
کرد این غزل ز وصف رخش نامور مرا

شادروان سید علیرضا شمس قمی

در ازل دیدم چو نقش روی زیبای تو را

(حسن الختام)

در ازل دیدم چو نقش روی زیبای تو را
تا ابد عاشق شدم حسن دل‌آرای تو را

بهر دیدار تو دل، سر می‌کشد از دیدگان
تا مگر یک لحظه بیند روی زیبای تو را

می‌کند برپا قیامت، سرو ملک کاشمر
گر ببیند سروقامت قدِ رعنای تو را

چون بوَد کالای حسنت زینت بازار عشق
نقدِ جان را عاشقان بخشند کالای تو را

زآنکه اندر دامن نرجس شکفتی، عالمی
گشته عاشق نرگس چشمان شهلای تو را

نزد آبای مکرم، عسکری بالد به خود
کاو به بار آورده یکتا درّ اعلای تو را

آفرینش را بجز پیداشت مقصود نیست
ورنه فرقی نیست ناپیدای و پیدای تو را

نشئة الاولیٰ تو بودی سکرة الاخریٰ تویی
نشأتین انشا بوَد یک حرفِ انشای تو را

خاتم هشت و چهاری ، معنی حسن الختام
ختم کرد ایزد بر ایشان لفظ و معنای تو را

چونکه هستی مظهر حق؛ خواست حیّ بی مثال
همچو خود حیّ و مجرد ، ذات یکتای تو را

گر دهم جان در ره وصل رخت سود من است
زآنکه در سر پروراندم ، عشق سودای تو را

هر که را در سر ، هوای کوثر و مینو بوَد
باید از اخلاص ، نوشد دُردِ مینای تو را

باده‌ی ذکر سحر را نشئه و مستی کجاست
تا ننوشد کس شراب عشق و صهبای تو را

انبیا طفل دبستان و طفیل‌ات گشته‌اند
غیر خاتم آنکه موجب گشت آبای تو را

اولیای پارسای و اتقیای پاکرای...
کمترند از قطره‌ای، دریای تقوای تو را

خسروان و سروران در مقدمت خاک رهند
صد چو حاتم چون گدایی خوان اِعطای تو را

ای امام قائم! ای قائم امام ملک دین!
کن قیامی تا ببیند خلق، سیمای تو را

صاحب الامری و امرت واحب الاجراستی
عالمی بر دیده دارد حکم طغرای تو را

یوسفا از چاه غیبت سر برون آر و ببین
دید ی یعقوب دین ، دارد تمنای تو را

با ظهورت عالمی گردد رها از ظلم و کین
منتظر، خلقی‌ست حکم معدلت‌زای تو را

همتی ای شهسوار عرصه‌ی شطرنج دین!
کن عدو مات رخت بوسد مگر پای تو را

پرده از رخ گیر و سیمای حقیقت کن عیان
تا ببیند خصم باطل ، حق اولای تو را

هرکه را بینی ز هر دین و مرام و رسم و کیش
دست حاجت می‌زند دامان والای تو را

دشمن کافر شود تسلیم و خواهد شد مطیع
بشنود گر شمّه‌ای از رزم و هیجای تو را

مدعی تائب شود از کرده‌ی امروز خویش
با صداقت ، گر بخواند امر فردای تو را

منکِر منکَر ، گرت انکار بنماید چه غم
کز تحقق می‌کند تصدیق ، آرای تو را

رویگردان می‌شود از شرک و کفر و زندقه
خصم اگر آگاه گردد ، لا و اِلّای تو را

دشمن از گفتار خود شرمنده و نادم شود
چون ببیند گوهرافشان لعل گویای تو را

کشتی بیداد را کن غوطه‌ور در بحر داد
تا ببیند خصم ، موج قهر دریای تو را

از عذاب و کیفر محشر مصون باشد یقین
هر کسی دارد به دل ، مِهر تولای تو را

(شمس قم) هرکس که جوید رستگاری مدام
گو بگیرد دامن والای مولای تو را

شادروان سید علیرضا شمس قمی

دنیا بود مطرب صفت در چهر شیخ و شاب‌ها

(مکمن محراب‌ها)

دنیا بوَد مطرب صفت در چهر شیخ و شاب‌ها
با شیوه‌ی بازیگری ، دارد به کف مضراب‌‌ها

مشّاطه‌ی دهر دنی ، با وجهه‌ی اهریمنی
با صد کلک سازد بزک، با غازه‌ها سرخاب‌‌ها

دنیاست بر نوع بشر ، راهی برای رهگذر
چون زورقی بی بادبان، سرگشته‌ی تالاب‌‌ها

باران رحمت هر زمان، بارد به صحرای جهان
گاهی بریزد چون مطر، گاهی شود سِیلاب‌‌ها

قوی سپید بندگی ، در منجلاب زندگی
از سادگی هر دم فتد، در ورطه‌ی مرداب‌ها

در آبِ بحرِ زندگی ، از بیم نا پایندگی
دارد بشر بیم خطر، چون ماهی از قلاب‌ها

در نام انگور و عِنَب، فرقی‌ست در فرس و عرب
فرقی نباشد این دو را جز لهجه و سیلاب‌‌ها

فرمان "عَزّ مَن قَنَع" در نفی "ذّلّ مَن طَمَع"
درسی بوَد در هر زمان، بر فرقهٔ دین یاب‌‌ها

بیم و ملال آدمی خودخواهی است از خودکمی
کاین نکته باشد عبرتی، از رستم و سهراب‌‌ها

بنگر به سوی کهکشان ، کز دادگر دارد نشان
مانند حسن مهوشان، در سایه‌ی مهتاب‌ها

این حق‌کشان ناحق‌کشان در انحراف حق‌وَشان
بینی به هر شکل و نشان، در مَکمَن محراب‌ها

(شمس قمی) باشد خَمُش ، از ابلهان روح کش
چون زندگانی این زمان نقشی بوَد در خواب‌‌ها

شادروان سید علیرضا شمس قمی

به ناله آنکه شبی دامن سحر چسبد

(مَهدی منتظَر)

به ناله آنکه شبی دامن سحر چسبد
چنان بوَد که به درگاه دادگر چسبد

کسی که دامن مقصود را به دست آرد
کجا به دامن آلوده‌ی بشر چسبد؟

به آه و ناله به چنگ آر ، آستان حبیب
گدا مُصِر چو بوَد ، نالد و به در چسبد

ز فیض دیده‌ی شب زنده‌دار خود شبنم
به نور چشمه‌ی خورشید ، زودتر چسبد

به پیش طاعتِ یزدان بهشت ناچیز است
سفیهْ ، آن که بدین مزدِ مختصر چسبد

خمارِ عشق به‌صد خم نمی‌شود سرمست
اگرچه آب ، به لب‌تشنه بیشتر چسبد

شبی چو شهد لبش را چشیدم اندر خواب
هنوزم از اثرش ، لب به یکدگر چسبد

فراق روی تو بس دردناک و غم‌خیز است
عجب‌ مدان که دو دستم به روی سر چسبد

هنر مولّد سیم و زر است و ، نزد خرد
خطاست مَرد هنرور به سیم و زر چسبد

مخواه مزد هنر را ، که باغبان کریم
فقط به دامن گل ، از ره نظر چسبد

بگیر بر کمر خویش دست همت و سعی
که پهلوان زبردست ، بر کمر چسبد

ز عالمانِ بدون عمل ، صلاح مجوی
نه عاقل است که بر شاخ بی‌ثمر چسبد

مگیر دامن اربابِ زر که خوار شوی
زنند سنگ‌اش اگر میوه بر شجر چسبد

به مِهرِ دامن گردون ، نظر نخواهد کرد
کسی که دامن مهدی منتظَر چسبد

قیامت ار ز قیامت چو قامتت خیزد
به ذیل دامن عدلت ، ابوالبشر چسبد

چو (شمس قم) رسدش دستِ جان به دامن یار
به ناله آن که شبی دامن سحر چسبد

شادروان سید علیرضا شمس قمی