(غزال و غزل)

آمد چو طلعت رخت اندر نظر مرا
آمد هوای عشق وصالت به سر مرا

از روی ماه و عقرب گیسوی آن نگار
آمد به یاد ، فتنه‌ی دور قمر مرا

در زیر بار هجر تو ابرو کمان شوخ
واحسرتا ز غصه کمان شد کمر مرا

ترسم همی ز گندم خال آن بهشت‌روی
در کوی هجر خویش درآرد پدر مرا

چون شاخ میوه‌‌بخش به بستان زندگی
سنگ جفا به سر زده هر رهگذر مرا

افکار شوم عصرِ اَتم رنج می‌دهد
صد ره بتر ز مردم عصر حجر مرا

زاهد مرا به زهد ریایی مخوان که هست
از مکر زاهدان ریایی ، حذر مرا

تا همت است شیوه‌ی من در مسیر عمر
دیگر چه حاجتی به قضا و قدر مرا

شعر کهن شراب کهن مانَد و نداد
ساقی بزم شعر ، شرابی دگر مرا

(شمس قم) ار چه رام نگردد غزال تو
کرد این غزل ز وصف رخش نامور مرا

شادروان سید علیرضا شمس قمی