خواب دیدم که اهورا پسری داد مرا

✅ در اوایل دهه ی 40 پس از نیما که با تغییرات ارکان عروضی، شعر نو را پایه گذاری کرد گروهی متشاعر که توان ارائه‌ی اندیشه‌های خود را در قالب شعر کلاسیک نداشتند؛ به پیروی از وی انواع دیگری (سپید، موج نو و...) را با حذف وزن و قافیه به وجود آوردند و علیه شعر کلاسیک، به سعایت و ترکتازی پرداختند؛ چکامه‌ی ذیل، تحت عنوان «خوابنامه» در پاسخ به آن یاوه‌گویان، در سال 1342 در مقایسه‌ی شعر نو و شعر کلاسیک (کهن) سروده شد و در انجمن ادبی قم به ریاست دکتر مصفا و انجمن ادبی صائب تهران، به ریاست استاد خلیل سامانی (موج) در جمع بزرگان شعر آن زمان نیز قرائت شد.


(رویای شاعر)

خواب دیدم که اهورا پسری داد مرا
نه پسر داد که جان دگری داد مرا

صدف رحمت ایزد گوهری داد مرا
شجر عشق و جوانی ثمری داد مرا

پرتوی بر دل من آن مَه تابان بخشید
تن فرسوده و بی‌جان مرا جان بخشید

این همان آرزوی دیرین بود
آنکه خواهان بدم از حق این بود


بعد چندی پسری ماه رخ و زیبا شد
نوجوانی شد و خوش قامت و بس رعنا شد

بالغ و عاقل و دانش طلب و دانا شد
در تعلّم همه جا منفرد و یکتا شد

صاحب فضل و ادب گشت ز راه تحصیل
در فنون سخن از هر جهتی شد تکمیل

پسری بخرد و دانشور شد
مایه ی فخر من و کشور شد


خط و ربطش درجاتی ز پدر زیباتر
به ره شعر و ادب، ناسخ اشعار پدر

در معانی و بیان بر شعرا شد اشعر
معجزی داشت به ترکیب مضامین ز هنر

لغت و قافیه اندر کف او نرم چو موم
به رقیبان همه شد قدرت طبعش معلوم

طبع شورافکن و آتش زا داشت
سر سودایی و بی ‌پروا داشت


شعرهایش همه با معنی و وزن و معیار
جملاتش همه با نسبت و فن و هنجار

سخنانش همه محکم ز قیاس و پندار
کلماتش همه روشن ز بدیع و اظهار

ماحصل پاکی گفتار و بیانش بی‌چون
لفظ و معنا و قوافی همه دارای فنون

لیک با سبک کهن شعر سرود
ره مردان کهن می پیمود


گفتمش از چه بدین شیوه و رسم کهنی
جان بابا به چنین شیوه چرا همچو منی

تو معاصر به همین دوره و عصر و زمنی
با فنون نو ِ امروزه چرا کهنه فنی

شعر نو گوی به آیین نوین مایل باشد
همچو نوگویان بر شعر نوین قائل باش

که جهان، رهسپر راه نو است
نه سزد اهل ادب، کهنه پرست


گفت هان ای پدر این نقض حقایق از چیست
سبک شیوای کهن کامل و از عیب، بری‌ست

آنکه تنقید ازین شیوه کند عاقل نیست
وآنکه سبک نو اش از کهنه بود بهتر کیست

قدما سبک کهن خود به خود آموخته‌اند
وامی از کس نگرفتند و خود اندوخته‌اند

هر عتیقه بوَد از عهد کهن
کهنه افزون شودش قدر و ثمن


قدما سبک کهن را نه به خامی گفتند
پخته مغزند که پرمغز و گرامی گفتند

رودکی گفته و بلخی و نظامی گفتند
سعدی و حافظ و فردوسی و جامی گفتند

هر که را طبع سخن هست به سبک کهن است
زآنکه این سبک، نماینده ی طبع سخن است

شعر را وزن و قوافی باید
لفظ را معنی کافی باید


پیرو سبک کهن نیز فراوان باشد
شهریار است که خود حافظ دوران باشد

همچو گلچین که سخن پرور تهران باشد
حالت و منشی کاشانی و پژمان باشد

چو امیری و مصفای قمی ، آزاده
همچو استاد حمیدی به سخن آماده

همگی بلبل شیرین سخن اند
چو همه پیرو سبک کهن اند


شعر اگر فاقد آهنگ بوَد نازیباست
لذت موسیقی از نغمهٔ آهنگ و نواست

هرکه را شور و نوایی‌ست به سر زین سوداست
این ودایع به کف ما ز عطای قدماست

شعر موزون بوَد آن شیوه که آنان گفتند
گوهر لفظ به الماس معانی سُفتند

باید اینک به همان ره پرداخت
لیک مضمون نوْی باید ساخت


این زمان شعر به مضمون دگر باید گفت
سخن از وضع غم انگیز بشر باید گفت

از غم کارگر و اهل هنر باید گفت
آنچه بخشد به بشر سود و ثمر باید گفت

سوژه‌ هایی که بوَد مظهر آمال بشر
که شود راهنما بر همه اعمال بشر

شعر باید که بشرخواه بود
ز حقوق بشر ، آگاه بود


گیرم آن نغمهٔ مرغان خوش آوا همه هیچ
جلوه ی جام می و مستی صهبا همه هیچ

وصف دلدادگی وامق و عَذرا همه هیچ
عصمت یوسف و عِصیان زلیخا همه هیچ

ترک آداب و قوانین و قواعد نکنید
طبع خود را جز ازین ره متقاعد نکنید

شاعری ، نظم کلام شیواست
که نظامت ز نبوغ شعراست


نثر را چون نبوَد قافیه و وزن و ردیف
شعر نو نیز بوَد نثر نه چون نثر لطیف

وزن اشعار کهن گر که بیابد تخفیف
حاصلش شعر نوین است به اوزان خفیف

آن نه شعر است که بی وزن و قوافی باشد
این اشارت عقلا را هِله کافی باشد

نثر ، نثر است ولو از سعدی‌ست
نثر ، با شعر نو اش فرقی نیست


این گروه متشاعر که به خود می‌نازند
خود گمان کرده که اشعار نوْی می‌سازند

اسب چوبین سوی میدان سخن می‌تازند
این قِماری‌ست که در آن سخنان می‌بازند

غالباً بافته در هم سخنی بی آهنگ
که نه محتاج تفکر بود و سعی و درنگ

لشکر لفظ و لغت، کرده بسیج
گر بوَد حضرت نیما یوشیج


من نگویم ننویسند چنان نثر ملیح
که عقاید بوَد آزاد و بوَد قول صریح

منع آزادی افکار ، بوَد فعل قبیح
که فضولی بوَد و فاقد تنقید صحیح

لیکن آن نثر همان نثر بخوانند که هست
شعر را گرچه کهن، شعر بدانند که هست

ترک آداب و بدایع نکنید
عمر خود باطل و ضایع نکنید


شعر را قافیه و وزن کند آهنگین
قافیه هست بر انگشتری شعر نگین

شعر با قافیه در ذهن شود جایگزین
نثر و شعر نو کمتر شده محفوظ چنین

پس اگر مدعی شاعری از سبک، بری‌ست
در حقیقت متشاعر بوَد و شاعر نیست

سخنش نثر پذیرفته شود
گرچه مضمون نوْی گفته شود


وآنگهی شعر نوین، زاده ی استعمار است
که به سبک سخن غرب، بِدان معیار است

این نوا های مخالف ز همان دربار است
همچو اعمال دگرشان همه ناهنجار است

ارمغان سوی عجم خدعه و تزویر آرند
روبَه مکر و سیاست ، عوض شیر آرند

اَسفا نوسخنان در خواب اند
غربیان رهزن شعر ناب اند


رهزنان اند و به هر حیله ره ما زده‌اند
ره دین و وطن و ملت ما را زده‌اند

ره مردان وطنخواه ، به یغما زده‌اند
گنج علم و ادب از کشور دارا زده‌اند

مفلس محض شدیم و نتوان جبران کرد
کاین تهیدستی ما شعر نوین بنیان کرد

شعر امروز بوَد غرب زده
با همه مایه، تهی مایه شده


با چنان سبک به فرهنگ خیانت کردند
که خزف جای گهر رد امانت کردند

به حریم ادبیات اهانت کردند
ز فنون ادب غرب صیانت کردند

چون به بی قاعدگی ماهر و استاد شدند
به غلط مدعی شیوه ی آزاد شدند

غربیان اند چنین هذیان گو
چو علف هرزه ی صحرا خودرو


امتیاز ادبیات عرب مشحون است
وزن و معیار در اشعار عرب بی‌چون است

زین سبب شعر عرب هم چو عجم موزون است
گر جز این بود عرب هم چو عجم مغبون است

در لسان عرب اشعار نوین بی‌معناست
این همه کشمکش و چون و چرا در اینجاست

جنگ ها بر سر ایران دارند
سنگ ها بر سر ایران بارند


پسر این گفت و من از فرط حیا گشتم آب
پیش موج سخنش محو شدم همچو حباب

کاخ دعوی سخندانی من گشت خراب
بس پشیمان شدم از گفته پریدم از خواب

دیده بگشودم و خود را تک و تنها دیدم
پسر و شعر نو و کهنه به رویا دیدم

نه پسر دیدم و شعر کهن اش
تا ببوسم لب شیرین سخن اش


(شمس قم) قصهٔ من غصهٔ رویایی بود
خواب طولانی من در شب یلدایی بود

خاصه یک خواب و خیال دل شیدایی بود
غرضم شاعری و انجمن آرایی بود

هر که در سبک سخن گفتن خود آزاد است
زآنکه هر کس به همان شیوهٔ خود دلشاد است

من به اشعار کهن گشته عجین
نوسخن طالب اشعار نوین

شادروان سید علیرضا شمس قمی
1342

از آن به که معتاد افیون شوی

(افیون)

اگر سال ها از دیار وطن...
به بدبختی و فقر بیرون شوی

چو آوارگان فلسطین به جبر
اسیر جنایات صهیون شوی

به غربت شوی مفلس و بهر نان
جهودت دهد نان که ممنون شوی

ز مکنت به عسرت شوی مبتلا
که محتاج همسایه‌ی دون شوی

پی کسب روزی همه روز و شب
مددخواه، از رقص میمون شوی

به صحرای سوزان افریقیه
پیاده دوان پای پرخون شوی

گرسنه شکم، تشنه لب در کویر
پریشان و حیران چو مجنون شوی

به چشمان بسته، بدون دلیل
ز قلّه روان سوی هامون شوی

به جنگل میان دد و دیو و وحش
هماهنگ و هم‌کیش و همگون شوی

به فصل زمستان و یخسار دی
شناور به جیحون و سیحون شوی

ز شرّ طلبکار یُبس و سِمج
پناهنده بر حبس قانون شوی

ز بی‌خوابگاهی به هنگام خواب
همه شب به گودال پاتون شوی

ز شغلی که مافوق جمعی بُدی
تنزّل دهندت که مادون شوی

به وقت سفر بهر کسب معاش
گرفتار دزد و شبیخون شوی

همه شب به دست شکنجه گران
به سر، در تهِ چاه، وارون شوی

بدون گناه و خطا ، تا ابد
به حبس سلاطین ملعون شوی

سرانجام در حوض سلطان قم
به قعر نمک‌زار ، مدفون شوی

به پندار (شمس قم) این رنج‌ها
از آن بهْ، که معتاد افیون شوی

شادروان سید علیرضا شمس قمی

زهی مناعت طبع و متانت درویش

(رشحات دل)

‌زهی مناعت طبع و متانت درویش
زهی سلامت نفس و دیانت درویش

نظر به دولت و جاه و جلال کس نکند
زهی به دولت فقر و قناعت درویش

امیر و حاکم و سلطان و پادشه باشند
گدای گوشه نشینی به مُلکت درویش

مجاهدان طریق و مکاشفان فریق
گرفته سرخط همت ز عزلت درویش

پناه عرش نشینان و قدسیان باشد
رواق خانقه و بیت حضرت درویش

فروغ و جلوت آیات بیّنات فلک
ببین به کنج خرابات و خلوت درویش

چو بندگی نکند جز به درگه مولا
زبانزد است به عالم سیادت درویش

نباشدش به کسی حاجت و نمی‌باشد
سوای فقر الی الله ، حاجت درویش

به کس نیاز نیارد که نازِ کس نکشد
چو ناز بر فلک آورده غیرت درویش

ز کبر و ناز به دور است و جز خضوع و خشوع
مجو به صورت درویش و سیرت درویش

به جز خدا و رسولان و اولیای رُسل
کسی به دهر نداند رسالت درویش

فقط ز سکه ی عرفان کند کفایت فقر
که دیده‌ام به کف با کفایت درویش

نعیم عیش دو عالم به فقر بفروشد
همین بوَد به دو عالم تجارت درویش

دو‌ دیده بسته ز گیتی به یُمن لطف کریم
خود این بس است به گیتی کرامت درویش

دهد به مرده دلان روح و زنده دل سازد
دم مسیح نواز محبت درویش

به سلک صوفی عارف کسی نیارد راه
مگر به موهبت پیر و رخصت درویش

علامتی و نشانی نباشدش جز فقر
زهی نشان و زهازه علامت درویش

دلیل و حجت حق است عارف سالک
چو قائم است به هر عصر حجت درویش

رسالت همه ادیان خلاصه می‌گردد
به رمز «هو» که بیابی ز صحبت درویش

ز سر چو تاج شهی، برگرفت بن ادهم
بیافت سلطنت فقر و دولت درویش

به عشق حق چو علی «عز مَن قنع» فرمود
ستود عزت نفس و مناعت درویش

علی‌ست مظهر عشق و کمال و بر تن داشت
به وقت کار و عمل ژنده کسوت درویش

علی‌ست شاه ولایت کزو بجاست همی
اساس کشور عشق و ولایت درویش

به جز علی نتوان یافت رهبری عادل
که بوده مذهب عدلش حمایت درویش

به نان جو چو قناعت کند علی یعنی
همین طریقت محض است و خصلت درویش

علی چو اسوهٔ درویشی اَست درویشان
کنند فخر که او بوده آیت درویش

کن اهتمام و شبی همت از علی بطلب
مگر علی دهدت هدیه ، همت درویش

سعادت ار طلبی بگذر از علایق دهر
به شرط پیروی پیر و رخصت درویش

به دستگیری مردم بکوش و یاری خلق
که دستگیر تو گردد عنایت درویش

گرت هوای حقیقت به سر بوَد ای دوست!
گزین شریعت ناب از طریقت درویش

ره حقیقت اهل طریقت ار جویی
بپوی در ره عشق و شریعت درویش

اگر به پاس حقیقت عطا کنند بهشت
بوَد بهشت ، از آنِ حقیقت درویش

خلاصه حال خوشی دست اگر دهد او را
به حول و قوهٔ حق است، حالت درویش

چکیدهٔ رشحات دل است (شمس قمی)
که هدیه می‌کنم اینک به ساحت درویش

مرا به رسم صِله خلعتی سزاوار است
به ذکر «نادعلی» نخبه خلعت درویش ‌

شادروان سید علیرضا شمس قمی

۱۳۶۹

ای معلم! جان فدای همت شایان تو

(مقام معلم)

ای معلم! جان فدای همت شایان تو
جان فدای همت و آن صبر بی پایان تو

نام زیبایت بوَد جان‌بخش و نغز و دلربا
برترین عنوان این کشور بوَد عنوان تو

این‌ مباهات تو بس باشد که از بخت رفیع
صاحب این نام و این عنوان با سلطان تو

روح می‌بخشد به تن انفاس تو عیسی صفت
جانفزا باشد نوای دانش و عرفان تو

غنچه های گلشن‌ات را هیچگه نبوَد خزان
چون که بیند هر سحرگه چهرهٔ خندان تو

نونهالان تو باشد زینت باغ جهان
حکمت و دانش بوَد محصول باغستان تو

نخبه ی تاریخ و ارباب کمال اند این گروه
کاین‌زمان خوانیم‌شان اطفال ابجدخوان تو

باشدت چون خاتم علم ای سلیمان خرد
دیو جهل و گمرهی بگریزد از میدان تو

شمع دانش بر فروزان بهر یعقوب وطن
تا که یوسف بازگردد جانب کنعان تو

هیچ عزمی نیست عالی تر ز عزم راسخت
هیچ ایمان نیست محکم پایه چون ایمان تو

درس اخلاق تو باشد لوحه ی خلق جهان
هر معمایی مبرهن گردد از برهان تو

چون که چوگان قلم را در کف قدرت نهی
زهره چون گوی اوفتد اندر خم چوگان تو

دایماً باشد سخن از عفو و از بخشایش‌ات
نقل هر محفل بوَد شیرینی احسان تو

درّ و گوهر را رباید دزد بد اندیش دهر
لیک نتواند رباید گوهر رخشان تو

گر شناسی قدر خود، از معجز علم و عمل
ثابت و سیار گردد تابع فرمان تو

رشتهٔ پیمان بسی شد پاره و پایان نیافت
آن که پایان یافت باشد رشته ی پیمان تو

میخورم افسوس و غم کز کثرت جور و ستم
قدر دانش را نداند دشمن نادان تو

نیست یک تن تا به حکم عدل و انصاف و وداد
خاتمت بخشد بدین اوضاع بی سامان تو

نیست موسایی در این کشور که از روی صفا
وارهاند از میان تیه ذلت جان تو

گر کسی را گوش اسقای سخن نبوَد چه باک
سامع الاصوات باشد خالق سبحان تو

غم مخور (شمسا) که روز وصل هم خواهد رسید
صبر باید تا سر آید این شب هجران تو

شادروان سید علیرضا شمس قمی
1337 ـ روزنامه ی استوار قم

گر نقره کدر هم شود از آهن به

(طرح غزل)

گر نقره ، کدر هم شود از آهن بهْ
گر دوست کِسل هم کند از دشمن بهْ

در اصل چو نقره برتر است از آهن
اِسقاط ، اگر هم شود از آهن بهْ

هرچند که اهرمن نخواهد شد دوست
از دوست نمای خائن ، اهریمن بهْ

در اصل و نسَب نگر ، نه در نام و نشان
جان ، گرچه ضعیف هم شود ، از تن بهْ

هستی ، اگر اندک است بهتر ز عدم
گر جسم بوَد مریض ، از مردن بهْ

صورت که بوَد زشت بهْ از سیرت بَد
دامن که بوَد کهنه ، ز تر دامن بهْ

فقر عُقلا ، بهٰ از غنای سُفَها
گلزار خزان‌زده ، ز صد گلخن بهْ

از بهر دو نان منت دونان مطلب
عریان بدن از ، منت پیراهن بهْ

(شمس قم) اگر طرح غزل کرد رقیب
هیهات! که گوید او ز شعر من بهْ .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

طرف گلزار رخت نقشی خیال انگیز داری

(چشمان جادو)

طرف گلزار رخت نقشی خیال انگیز داری
یا دو چشم نرگس و گیسوی مشک آمیز داری

حلقه ی مژگان بوَد بر گرد آن چشمان جادو
یا به دور ترک فتان لشکر چنگیز داری

سایبان دیدگان است ابروان چون کمانت
یا به قتلم از دو سو دو خنجر خونریز داری

کنج لب خال است یا هندو کنار آب حیوان
روی لب روییده مو یا سبزه ی نوخیز داری

گنج رخسار است زیر حلقه ی مار دو گیسو
یا نهان مه را به زیر ابر سِحرانگیز داری

سرو و شمشاد و صنوبر در چمن افتد به پایت
یا تو در طرف گلستان عزم رستاخیز داری

شد سپید از فرقتت مویم عجب دارند مردم
در بهار عمر من تصویری از پاییز داری

ساقیا جام می وصلم رسان بر لب که شاید
ساغر امید ما را ـ تا ابد لبریز داری

(شمس قم) دیگر ز دام زلف او ایمن نباشی
گرچه عمری از بتان سنگدل، پرهیز داری

شادروان سید علیرضا شمس قمی