وَه که یار از دست نامردان، ز یاران دیده بست
در رثای استاد سید رضا باقرمنش (ثابت)

(رند مِی پرست)
وَه که یار از دست نامردان، ز یاران دیده بست
دست شُست از بزم عیاران حریف چیره دست
دل برید از دلسیاهان تا نگردد دلتباه
پا کشید از بدنهادان تا نگردد پایبست
عارف کامل عیار و ، شاعر شیرین کلام
فاضل حکمتشعار و حقنویس حقپرست
بلبل باغ سخن ، شمع منیر انجمن
اوستاد علم و فن، کآثار نغزش شاهد است
شد «رضا» نزد قضا آن «باقر» علم و ادب
زآنسبب «باقرمنش» بود و بر این مسند نشست
در سنین شصت، شست از این جهان دست نیاز
نازِ مَردم ناکشید الحق که خواهد نازِ شَست
سر به پای کس نسودی تا بماند سرفراز
دست پیش کس نبردی تا نگردد زیر دست
آری آن فرزانه مَرد از خدعهی نامردمان
رشتهی اُلفت ز فرزندان و همسر برگٌسست
جام صبرش از میِ اندوه چون لبریز شد
لاجرم لاجرعه نوشید آن مِی و گردید مست
ساقی و میخانه و خمخانه را زد پشتِ پای
ساغر و مینا و چرخ است و سبوی می شکست
مِیگساران را خمار بادهی غیرت نمود
تا بداند مِی فروش، او بود رند مِی پَرست
حیف و صدها حیف کآخر در قمار زندگی
جان خود را باخت اما جان یاران را بخَست
اینچنین فقدان نبیند اهل گیتی تا ابد
آنچنان رحلت ندیده خلق عالم از الست
خرم آنکو کز غم دنیای دون گردد رها
خوشدل آنکس کز جفای مَردم دنیای، رست
ای جهان پیر، اُف بر ظلم مظلوم افکنت!
کز جفایت بس جوان آورد از بالا به پَست
چرخ گردون قرنها باید درین سوک عظیم
سر به زانو، دست بگذارد ز حسرت، روی دست
(شمس قمّی) سرنوشت مَردم صاحب هنر
تاکنون محکوم حرمان بوده زین پس نیز هست.
شادروان سید علیرضا شمس قمی
اشعار زنده یاد