(آدمیت)

سفلگان را مخوان ز نوع بشر
که بود سفله دیو ، بلکه بتر

آدمیت به سیرت نیکوست
بشریت بوَد به فضل و هنر

آدمی گر مطیع حق باشد
از ملایک ز رتبه گردد سر

باز ماند ز همرهی ، جبریل
شب معراج ، هان ز پیغمبر

گر به صورت بود چه فرق بوَد
بین انسان و نقش روی حجر

سنگ و گوهر ، بوَد قرین اما
سنگ کم قدر و پربهاست گهر

سفله چون سنگ خاره باشد خوار
در بر مردمان دانشور

پاکمردان دهر ، گوهر وار
زیورستند ، بر زر احمر

گرچه پولاد و آهن‌اند شبیه
این شود نعل و آن شود خنجر

نشود خار ، هم قدَر با گل
نبوَد خاک ، هم بها با زر

گر مقامی دهند بر سفله
خوک را دیبه کرده‌اند به بر

نشود هم‌تراز ، با طاووس
گر شغالی شود به نیل اندر

به سعادت ، هما نخواهد شد
کرکس ار پر زند به اوج قمر

بی نسب چون به منصبی برسد
نسب خویش ، گم کند یکسر

سفله : گرگی بوَد به گله شبان
یا چو ماری به گنج کرده مقر

خر چو در جلد شیر گیرد جای
هجو گردد چو سر دهد : عرعر

مَثلی هست اگر خر عیسی
برود مکّه ، باز گردد ، خر

سفله را پست و منصب عالی
چون مدال زر است بر استر

(شمس قمّی) همین سخن کافی‌ست
سفلگان را مخوان ز نوع بشر

شادروان سید علیرضا شمس قمی