(چشمۀ حیوان)

تا به یک بوسه ، لب لعل تو مهمانم کرد
خضرسان معتکف چشمه ی حیوانم کرد

به گدایی چو شبی بر سر کوی تو شدم
کرمت بر همه ـ عشّاق تو ـ سلطانم کرد

بلبل از دیدنِ گل ، نغمه ی مستانه زند
آری آن روی چو گل مست و غزلخوانم کرد

من حذر داشتم از سلسله ی زلف کجت
دل دیوانه ، اسیر غل و زندانم کرد

قصه ی قیس بنی عامرم از یاد برفت
چون غم هجر تو مجنون بیابانم کرد

خاطری جمع به وصل تو مرا بود و دریغ
که پریشانی زلف تو ، پریشانم کرد

بس‌که در هجر تو بگریستم از چشمۀ چشم
سیل اشک از غم تو غرقه ی طوفانم کرد

حالِ پروانه چنان سوخت دلم را که چو شمع
تا سحرگاه ـ از آن منظره ـ گریانم کرد

منع می از چه کنی زاهد خود بین چون می
فارغ از وسوسه و خدعه ی شیطانم کرد

وَه که با هرکه وفا کرده‌ام اندر همه عمر
با جفاکاری اش از کرده ، پشیمانم کرد

همّت مور چو آموخت مرا درس امید
بی نیاز از کرم و جود سلیمانم کرد

پرتو دوست چو در سینه‌ام از عشق دمید
نور سینا اثرش ، موسیِ عمرانم کرد

موی و روی تو شب و روز مرا کرد یکی
آن مرا کافر و این ، تازه مسلمانم کرد

گرچه دیوانِ دَغل ، دشمن فضل و اَدبند
عشقِ آن رَشکِ مَلک، صاحب دیوانم کرد

شهسوارا نَه عجب، گر شده‌ام مات رُخت
شوقِ سربازی تو ، وارد میدانم کرد

(شمس قم) را سر و سامان و دلی شادان بود
فرقتت ، غمزده و بی سر و سامانم کرد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی