تا به یک بوسه ، لب لعل تو مهمانم کرد
تا به یک بوسه ، لب لعل تو مهمانم کرد
خضرسان معتکف چشمه ی حیوانم کرد
به گدایی چو شبی بر سر کوی تو شدم
کرمت بر همه ـ عشّاق تو ـ سلطانم کرد
بلبل از دیدنِ گل ، نغمه ی مستانه زند
آری آن روی چو گل مست و غزلخوانم کرد
من حذر داشتم از سلسله ی زلف کجت
دل دیوانه ، اسیر غل و زندانم کرد
قصه ی قیس بنی عامرم از یاد برفت
چون غم هجر تو مجنون بیابانم کرد
خاطری جمع به وصل تو مرا بود و دریغ
که پریشانی زلف تو ، پریشانم کرد
بسکه در هجر تو بگریستم از چشمۀ چشم
سیل اشک از غم تو غرقه ی طوفانم کرد
حالِ پروانه چنان سوخت دلم را که چو شمع
تا سحرگاه ـ از آن منظره ـ گریانم کرد
منع می از چه کنی زاهد خود بین چون می
فارغ از وسوسه و خدعه ی شیطانم کرد
وَه که با هرکه وفا کردهام اندر همه عمر
با جفاکاری اش از کرده ، پشیمانم کرد
همّت مور چو آموخت مرا درس امید
بی نیاز از کرم و جود سلیمانم کرد
پرتو دوست چو در سینهام از عشق دمید
نور سینا اثرش ، موسیِ عمرانم کرد
موی و روی تو شب و روز مرا کرد یکی
آن مرا کافر و این ، تازه مسلمانم کرد
گرچه دیوانِ دَغل ، دشمن فضل و اَدبند
عشقِ آن رَشکِ مَلک، صاحب دیوانم کرد
شهسوارا نَه عجب، گر شدهام مات رُخت
شوقِ سربازی تو ، وارد میدانم کرد
(شمس قم) را سر و سامان و دلی شادان بود
فرقتت ، غمزده و بی سر و سامانم کرد.
اشعار زنده یاد