مرا نظر به فراسوی آسمان بوده است
(صنع لم یزلی)
مرا نظر به فراسوی آسمان بوده است
گمان سیر به معراج لامکان بوده است
به دستیابی اسرار صنع لم یزلی...
هماره چشم یقینم به آسمان بوده است
به شبنشینی بزم سپهر پیر ، مرا...
نظاره بر فلک و گردش زمان بوده است
به لامکان سفری کردهام ز کون و مکان
از آن که یار مرا لامکان مکان بوده است
نشان منزل معشوق، عاشقان دانند
که نقش منزل هستی از او نشان بوده است
نگر به دیدهی دل، تا رُخش عیان بینی
چه حاجتی به بیان، آنچه را عیان بوده است
به گردش قدح چشم ساقی ازلی
که از ازل دوجهان مست و جاودان بوده است
چه حاجت است که پرسند سالکان طریق
جهان چگونه؟ جهاندار آن چهسان بوده لست؟
به لوح نقشهی جغرافیای دل دیدم:
که سایهای ز جهاندار خود جهان بوده است
ز رَدّ پای سفرکردگان عرش، ببین:
غبار مقدمشان نقش کهکشان بوده است
بخوان خطوط جبینم که دست پیر زمان
نوشته است که: این پیر هم جوان بوده است
هدف چو مَعرفت یار بوده عارف را
به هر کران نِگرد یار بیکران بوده است
نزول وحی و ثواب و گناه و جنت و نار
مُسَلّم است ز تعلیم و امتحان بوده است
عطای رحمت اگر نیست علّت ایجاد
چه سود اگر که سرانجام آن زیان بوده است؟
امید (شمس قمی) هست عفو و رحمت حق
که حدّ مرحمتش، برتر از گمان بوده است.
شادروان سید علیرضا شمس قمی
اشعار زنده یاد