(کمان ابرو)

مرا صیاد چشمش قصد جان کرد
از آن کاری که ترسیدم همان کرد

دلم را صید کرد از تیر مژگان
هدف را با کمان ابرو نشان کرد

شکار شیر چشمش دل از آن شد
که منزل ، در کنار نیسِتان کرد

دریغا از من آن چهر مهین را
به پشت ابر گیسویش نهان کرد

روانم گوییا رفته ست از دست
از آن رفتن که آن سرو روان کرد

گهر ها کز جفایش دیده بارید
مرا غوّاص بحری بیکران کرد

چو جغدم در شب جانکاه هجران
هم آغوش غم و درد و فغان کرد

غم و دردم فزون از حد و حصر است
که نتوانم یک از صد را بیان کرد

چنین جور و جفا بر (شمس قمّی)
فراق آن بت نامهربان کرد

شادروان سید علیرضا شمس قمی