(تکامل روح)

چو بهر صید دلم ابرویش کمان کشدا
ز تیر مژّه ، به قتلم خط و نشان کشدا

چو ترک مست تو ام تیر سرنوشت زند
چه حاجت است که آرش دگر کمان کشدا

چه جذبه‌ای‌ست که با یک اشارهٔ جانبخش
دلم به سوی خود آن یار دلسِتان کشدا

نهاد خلق ، به وقت محک شود معلوم
عیار زر چو ندانی ، به امتحان کشدا

به دیو نفس شود چیره آنکه رستم سان
به دفع دیو هوس رنج هفت خوان کشدا

غرض تکامل روح است ورنه کی عاقل
به وعده‌ای ز جهان پا سوی جنان کشدا

بهار عارض گلفام یار ، خواهد دید ــ
چو بلبل آنکه فراق گل از خزان کشدا

به وصل دلبر جانان رسد به وادی عشق
کسی که بار فراقی به دوش جان کشدا

به هجر اگر بدهی تن رسی به شاهد وصل
ز مکه رخت به یثرب ، رسول از آن کشدا

چو تن گذاری و جان را بری سوی جانان
حدیث معجزه آسا ، به لامکان کشدا

به عرصه‌ای که بوَد عشق ، یکه تاز کمال
براق عقل ، به میدان او عنان کشدا

چو (شمس قم) به دلش ذره‌ای ز مهر تو هست
شعاع نظم ، سوی مهر آسمان کشدا

شادروان سید علیرضا شمس قمی